عنوان: مراتب عبوديت (مرتبه دوّم: خضوع و خشوع)
شرح:

اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم. بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.

بحث روز چهارشنبه ما مربوط به مراتب عبوديت بود. اين كلمه‏اى كه لفظ آن يك لطافت خاصى دارد. گويا نور از سر تا پاى اين كلمه ساطع است. اين كلمه‏اى كه نبوت و امامت متوقف بر اين كلمه است. بايد به درجه كامل عبوديت رسيده باشد تا نبى باشد، امام باشد. كلمه كلمه مقدسى است انصافا. اين كلمه مراتب دارد مرتبه اولش ايمان بود كه درباره‏اش صحبت كردم. ايمان تقليدى، ايمان عقلى و ايمان قلبى. كه ايمان قلبى را منقسم كرديم به سه قسم علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين و در باره‏اش فى الجمله صحبت شد. مرتبه دوم عبوديت خضوع و خشوع بود. اين كلمه كه اهل دل وقتى اين كلمه را تصور مى‏كنند، دل آنها براى اين كلمه مى‏تپد. كه هفته قبل مى‏گفتم اين خضوع اين خشوع گاهى توام با محبت است. ذلت توام با محبت. يا سرچشمه گرفته از محبت شايد اين بهتر باشد معمولاً علماى علم اخلاق مى‏گويند كه توام با محبت، توام با خشيت و اگر شما بگوئيد ذلتى كه سرچشمه مى‏گيرد از محبت، ذلتى كه سرچشمه مى‏گيرد از خشيت، به اين مى‏گويند خشوع، به اين مى‏گويند خضوع و اين يك صفت است. يك حالت است و اين صفت و حالت آن وقتى كه ظاهر و نمايان بشود به آن مى‏گويند خضوع. معمولاً چنين است گاهى هم مى‏گويند خشوع و امّا اگر آن حالت باشد آن صفت در دل باشد به آن مى‏گويند خشوع. على كل حال همين طور كه هفته گذشته گفتم مى‏شود گفت كلمه خضوع و خشوع مترادف است. يعنى گاه همين حالت را خضوع مى‏گويند، خشوع مى‏گويند. گاهى هم آنكه مى‏نماياند، آن مُظهر را، خضوع و خشوع مى‏گويند. امّا خوب معلوم است كه اگر به خود بستگى نباشد آنچه بر حسب ظاهر است، تأثير روى چشم مى‏گذارد، تأثير روى اعضاء و جوارح مى‏گذارد آن از دل سرچشمه مى‏گيرد. و اين «خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلّة» [1] كه درباره اهل جهنم به كار رفته شده است گاهى در اين دنيا، اهل دل دارد، مؤمن دارد. مؤمن در نماز، مؤمنين در نماز اينطورى هستند «خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة» وقتى نگاه به آن بكنند ببينند ذلت، ذل عبوديت، كه بالاترين عزت هاست، سرتا پيش را گرفته است. وقتى نگاه به آن بكنند مى‏بينند كه چشم هايش را ذلت عبوديت كه بالاترين عزت هاست چشم‏هايش را گرفته است. وقتى به نماز مى‏ايستد، بدن مى‏لرزد. يعنى ذلت خضوع، ذلت خشوع، يا به عبارت بهتر ذلت عبوديت بدن او را به لرزه در آورده است. و گاهى سرچشمه مى‏گيرد از محبت. اين همان وقت است كه به قول قرآن شريف صفت جمال حق بر اين دل حكمفرما شده، رفته رو به رجاء، ديگر در آن وقت است كه تجلى رحمانيت بر اين دل، تجلى عَفُو بر اين دل و بالاخره رجاء. گاهى هم صفت جلال، قهاريت بر اين دل حكمفرما مى‏شود. آن وقت كه صفت جمال باشد خضوع و خشوع اين سرچشمه مى‏گيرد از محبت، آن وقتى كه صفت جلال باشد خضوع و خشوع اين سرچشمه مى‏گيرد از خشيت، از خوف، و هر دوى اينها مزه دارد. يعنى بالاترين لذتها موقع است. اينكه امام صادق  عليه‏السلام مى‏فرمايند: «الركعتان فى جوف الليل احب الّى من الدنيا و ما فيها» ديگر همين طورهاست. اين در عشق مجازى حرف‏ها دارد. يك مرتبه، مرتبه شَعَف است كه اينها مى‏گويند اين از آنجا گرفته شده كه اگر حيوانى را ـ مخصوصا شترى را ـ جرب داشته باشد داغش بكنند خوب مى‏سوزد امّا در حالى كه مى‏سوزد و آن آهن جلو مى‏رود و بالاترين دردها براى جسم است امّا با همين كار حال مى‏آيد چه حال آمدنى. لذت مى‏برد چه لذت بردنى. اين را مى‏گويند شعف. لذا پيش اينها فراق بهتر از وصال است. حالا اينها يك حرفهايى است كه نمى‏خواهيم درباره‏اش حرف بزنيم. امّا راجع به اينها فراق هم ديگر نيست، بلكه وصال است. براى اينكه نماز مقام شهود است نماز مقام وصال است ولى اينجا مرادم است كه همان از خشيت سرچشمه مى‏گيرد بالاترين لذت برايش همين است. از محبت سرچشمه بگيرد، اظهار محبت است. بالاترين محبتها اظهار محبت است. از خشيت هم سرچشمه بگيرد باز بالاترين لذتها، ذلت در مقابل است. عبد در مقابل مولى اظهار تذلل كند امّا نه ـ العياذ باللّه‏ ـ نفاق بلكه واقعيت. دل خاشع باشد، خاضع باشد، خوب اين معناى خضوع است. هفته گذشته مى‏گفتم كه اين لازمه‏اى دارد كه ما طلبه‏ها حتما بايد اين لازمه را داشته باشيم و بايد روى آن كار كنيم و اگر اين لازمه را نداشته باشيم در معرض خطر واقع مى‏شويم و خطر هم خيلى بالاست، و لازم اين خضوع و خشوع، تسليم در مقابل حق است. تسليم و رضا در مقابل حق دو قسم است: يكى تسليم و رضا راجع به تكوين، راجع بر مقدرات، خوب كار مشكلى است. انسان راضى باشد به مقدرات الهى. كار مشكلى است. به اين زوديها به كسى نمى‏دهند. امّا خيلى مشكل نيست. اگر انسان راستى كار بكند از نظر عقلى، كار بكند از نظر دل مى‏تواند پيدا بكند ما چه بسيار عوام مردم را سراغ داريم كه راستى در مقابل مقدرات الهى تسليم هستند چه رسد علما، چه رسد اهل دل. امّا على كل حال ٍ همه مان مى‏دانيم انسان راضى باشد به رضاى خدا، به طورى كه بتواند در مقابل ابن زياد بگويد ما رايت الا جميلا. اين جمله زينب، خوب جمله بالايى است انصافا. خوب همه مان مى‏دانيم ابن زياد هم مى‏دانست كه زينب دروغ نمى‏گويد، نفاق نيست. يعنى دل زينب هضم كرده ما رايت الا جميلا. كه معلوم است بالاترين صفت‏ها، بالاترين فضيلت‏ها، همين رضا به قضا و مقدرات الهى است. كه يك وقت مى‏گفتند اگر بچه‏اش روز عيد مرد اين را يك عيدى از طرف خدا بداند، اين جورى يك قدرى بالاتر حرف هست ـ البته نه براى من، براى شماها ـ و آن اين است كه تصور بكند اينكه بلا سازندگى بيشتر دارد تا نعمت. لذا بلا را بهتر از نعمت بداند. چون سازندگى‏اش بيشتر است. حالا آنكه هست امام صادق عليه‏السلامفرمودند: آنكه مى‏گفت من بلا را بهتر از نعمت مى‏دانم، مرض را بهتر از صحّت مى‏دانم. حضرت فرمودند نه. ما اهل بيت مى‏پسنديم آنچه او بپسندد. ولى از اين نظر كه بلا سازندگى‏اش بالاتر از نعمت است فقر مشكل است ولى براى سازندگى معلوم است بهتر از غناست. و مابقى مصائب و بلاها ـ همه همه ـ بفهميم كه سازندگى دارد. يعنى اين آمده براى استكمال، آمده براى اينكه طى كند مراتب را، برسد به مقام لقاء مى‏بيند كه رسيدن به مقام لقاء، طى كردن مراتب از توبه تا برسد به لقاء، مى‏بيند كه بلا بهتر مى‏تواند او را برساند زودتر مى‏تواند برساند. لذا بگويد كه ما رايت الا جميلا. على كل حال همه ـ مخصوصا ما طلبه‏ها ـ اين تسليم و رضا در تكوين را لازم داريم. نمى‏شود كه نباشد. براى اينكه اگر اين تسليم و رضا نباشد كدورت دل است و يعنى معمولاً از نظر دل از خدا ناراضى است و دلى كه ناراضى از خدا باشد اين دل لياقت اين را ندارد كه محبت خدا و نور خدا در اين دل بريزند. و علم هم كه به قيل و قال نيست. قيل و قال مقدمه است. «ليس العلم بكثرة التعليم و التعلم بل نور يقذفه اللّه‏ فى قلب من يشاء». اين را مثلاً گفتم علم مبدا و معاد، نه، حقيقت فقه هم همين است آن فقه واصول و فلسفه‏اى كه در راه اسلام باشد يعنى علم پر بركت. اين هم از طرف خدا بايد باشد. اين هم «نور يقذفه اللّه‏ فى قلب من يشاء» بله قيل و قال‏ها، استدلال‏ها بدون «صبغة اللّه‏ و من احسن من اللّه‏ صبغه» [2] بدون رنگ خدا، خوب آن معلوم است يك فن است. آن اصلاً مربوط به بحث ما طلبه‏ها نيست. ما طلبه‏ها قيل و قال بايد داشته باشيم. شكى نيست. مقدمه است بى مقدمه كه نمى‏شود كسى به جايى برسد. امّا آنكه مى‏خواهيم علم با بركت، آنكه مى‏خواهيم علم در راه خدا، در راه اسلام، آنكه مى‏خواهيم نفوذ كلمه و الا اگر ما طلبه‏ها نفوذ كلمه نداشته باشيم به پشيزى ارزش نداريم. حالا فرض كنيد شما روى منبر يك ساعت خيلى عالى ببافيد امّا تأثير نداشته باشد، نفوذ كلمه نداشته باشيد، معلوم است هيچ فايده‏اى ندارد، يك فنى است. يك كارگر هشت ساعت كار مى‏كند يك پولى مى‏گيرد شما هم منبر رفتيد پولى گرفته‏ايد. امّا نفوذ، آن چيزى است كه خدا مى‏خواهد آن چيزى است كه ما طلبه‏ها وضع براى آن شده‏ايم. اين قيل و قالى كه رنگ خدا داشته باشد، اگر ما دلمان راضى از خدا نباشد معلوم است كدورت است. بدا به حال آن كسى كه وقتى دلش را بخوانند از خدا راضى نباشد. و همه بايد چنين باشيم. اين مرتبه عبوديت است، امّا ما طلبه‏ها اگر بخواهيم علممان پر بركت باشد، اگر بخواهيم نفوذ كلمه داشته باشيم اگر بخواهيم رساله مان راستى در راه اسلام باشد، اگر بخواهيم كتابمان راستى گره‏اى را باز كند، دلى را منور كند، حتما بايد دلمان مكدّر و تاريك نباشد و بالاترين تاريكى‏ها بر دل اين است كه از خدا ناراضى باشد، يعنى وقتى دلشان را بخوانند ببينند كه از خدا ناراضى است. به عبارت ديگر قضا و قدر را يا حل نكرده و اگر حل كرده قيل و قال بوده است. يك وقتى به شما عزيزان مى‏گفتم كه از نظر عقلى براى همه شما قضا وقدر حل است. خدا حكيم است يا نه؟ بله، خدا جواد است يا نه؟ بله، خدا عالم است به حال ما يا نه؟ بله، از ما به ما نزديك‏تر است، خدا بر همه چيز قادر است يا نه؟ بله. خوب پس بنابراين آنچه الان من در وضعش هستم مطابق با حكمت الهى است صد در صد. اين قضا و قدر حل مى‏شود اين خيلى آسان است. قيل و قالش خيلى آسان است. اگر ما بگوييم نه، يا بايد خدا را حكيم ندانيم، يا بايد خدا را رئوف ندانيم يا بايد خدا را عالم ندانيم، محدود بدانيم. يا بايد خدا را قادر ندانيم و الا اگر كسى خدا را قادر بداند، عليم و رئوف و حكيم بداند، خوب خواه نا خواه اين طور مى‏شود كه هر چه الان هست مصلحت تامه ملزمه روى اوست. به قول مترلينك چه جمله خوبى دارد كه مرحوم صدر المتألهين هم نظيرش را زياد دارند نظام اتمّ معنايش همين است ديگر اگر پشه‏اى در اين عالم يك بال زيادتر زند، يا يك بال از ماشين خلقت كم كند اين عالم به اين چنانى مضمحل خواهد شد. خوب اين را تفصيلاً و اجمالاً حل كردنش كارى ندارد براى خاطر اينكه خدا حكيم است و عالم است و قادر است و جواد؛ پس بنابراين يك مو نه كم است نه زياد. به اين در فلسفه مى‏گوييم نظام اَتمّ يا اين جمله اين آقا و امثال اين جملات.

 امّا اين نفوذ كند در دل، باور كند اين را و در آن وضع آن چنانى بگويد «رضا اللّه‏ رضانا اهل البيت در وضع آن چنانى بگويد ما رأيت الا جميلاً. اين را مى‏گويند قضا و قدر خوب اين را ما طلبه مى‏خواهيم براى اينكه يك طلبه بايد اين را بداند كه هيچ وقت بدون مشكل نمى‏شود. البته يك طلبه كه در راه باشد يعنى در راه اسلام يعنى در راه ترويج، يعنى در راه فدا كردن خود و زن و بچه و هستى و آبرو براى اسلام؛ طلبه يعنى اين؛ شما كه مى‏دانيد. و اين طلبه نمى‏شود كه بدون مشكل باشد و هر چه جلوتر برود مشكل‏ها بيشتر مى‏شود. هر چه بالاتر برود مشكل‏ها بوجود مى‏آيد. مشكل در مشكل، مشكل در مشكل، مى‏رسد به آنجا كه مثل يك آدمى كه در آب هست و آب روى او نفوذ دارد، مشكل‏ها نفوذ در او دارند. يعنى اين طورى مشكل‏ها محيط بر او هستند. خوب اين آقا اگر مرجع باشد اگر غير مرجع باشد، اگر واقعا مروّج باشد، معلوم است اين حالت را مى‏خواهد؛ تلسيم و رضا در مقابل خدا.

آنچه مشكل‏تر از اين و لازم‏تر از اين است تسليم و رضا در مقابل تشريع است، كه اين به توحيد افعالى بر مى‏گردد. يعنى انسان به جايى برسد كه در مقابل قانون خدا تسليم باشد. اين در مقابل قانون خدا تسليم بودن همان است كه قرآن راجع به پيامبر مى‏گويد. و ما از همين آيه شريفه بايد پى ببريم كه تسليم و رضا در مقابل تشريع يعنى چه «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكّموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا ممّا قضيت و يسلموا تسليما» [3] كه سلب ايمان هم كرده است. اگر پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم چيزى گفت ـ حالا قضاوت باشد يا غير آن ـ ولو عليه من، يك ذره در دل من حرج پيدا نشود. تسليم در مقابل پيغمبر. پيدا كردنش خيلى مشكل است. اين قضيه قضا و قدر نيست. اين قضيه تسليم علمى ـ علم است ديگر، قيل و قال است ـ تسليم در مقابل قانون اسلام، تسليم در مقابل فقه، تسليم در مقابل قضا و قدر، تسليم در مقابل بداء، تسليم در مقابل امامت تا آخر پيدا شدنش خيلى مشكل است .خيلى رياضت مى‏خواهد كه انسان به جايى برسد كه خودش يك فيلسوف است و واقعا هم در فلسفه يك متخصص است. علمش با اسلام نمى‏خواند، علم را كنار بگذارد اسلام را بگيرد. وقتى مى‏گوييم تعبّد معنايش همين است. اگر دنيا پشت به پشت يكديگر بكند و بخواهد بگويد چرا حمد و سوره نماز صبح بايد بلند خوانده شود، خوب نمى‏شود ديگر لذا اهل دل اصلاً مدعى هستند اين تعبّديات براى خاطر همين است كه اين مقام تسليم را به انسان بدهد. يك اختلافى هست اينكه مصالح و مفاسد بايد باشد. يعنى او امر و نواهى مستحبات و مكروهات، حتى مباحات تابع مصالح و مفاسد نفس الامرى است. امّا برخى از بزرگان مثل مرحوم آيت اللّه‏ العظمى آقاى كمپانى و مرحوم آخوند به يك وجهى و استاد بزرگوار ما حضرت امام (ره) اينها مى‏گويند بله. تابع مصالح و مفاسد نفس الامرى است ولى گاهى مصلحت در خود امر است. براى اينكه ما را بسازد مى‏گويد چنين كن. تعبّد در خود امر، حرفى است راستى يعنى انسان را به آنجا برساند كه تسليم در مقابل تعبّديات شود. از اين جهت هم اهل دل مى‏گويند اين فقه ما تعبّديات دارد و معاملات به معنى الاخص دارد، معاملات به معنى الاعم دارد، مى‏گويند معاملات به معنى الاخص آن سازندگى كم دارد يا ندارد. چون مى‏توانيم به لمّ قضيه پى ببريم. مى‏توانيم پى ببريم به مناط قضيه. در معاملات بمعنى الاعم آن يك قدرى مشكل است ولى وقتى مى‏رسيم به عبادات، ديگر پى بردن به لمّ قضيه ممكن نيست. مى‏گويند اينهاست كه آدم درست مى‏كند. اينهاست كه سازندگى دارد لذا در فقه ما آنكه سازندگى دارد، عباداتش است. نماز به آن نحوى كه گفته شده و مابقى عبادات... اينها چون تعبّدى هستند يعنى عقل انسان كشش ندارد. نمى‏تواند كار بكند. عقل آنجاها مسلم لنگ است. راستى در مقابل همه، راستى تسليم باشد «و لا يجدوا فى انفسهم حرجا ممّا قضيت» خوب اين از كسى كه اين حالت را ندارد اصلاً سلب ايمان كرده است. ولى بالاخره پيدا كردنش خيلى مشكل است و اگر بخواهيم به مقام عبوديت برسيم، يعنى به مقام خضوع، به مقام خشوع، اين لازم بايد باشد و مخصوصا براى ما طلبه‏ها. اگر خداى ناكرده اين تسليم نباشد در مخاطره عجيبى واقع مى‏شويم. يعنى اگر توجيه گرى راجع به تعبّديات آمد، به مسأله بغرنجى برخورد مى‏كنيم. يعنى مى‏خواهد با عقل خودش، فقه درست كند. مى‏خواهد با عقل خودش توجيه ِ تعبّديات بكند، و اين توجيه كردن در تعبّديات، كم كم به جايى مى‏رسد كه گناه مى‏كند و توجيه مى‏كند. گناه معلوم است خيلى بد است امّا بدتر از اين انسان در سرازيرى گناه واقع بشود يعنى به عبارت ديگر گناه روى گناه مداوم، عادت بر گناه، خوب خيلى بد است. امّا مهمتر از اين دو كه من از شماها تقاضا دارم مواظب باشيد يك دفعه حتى يك جا هم نداشته باشيد، اين توجيه گناه است. يعنى مثلاً غيبت بكنيد بعد توجيه كنيد و پيش خودتان بگوئيد كه بايد غيبت اين فرد را كرد. اين توجيه در گناه، مال مردم را بخورد امّا توجيه بكند. همين وضع نكبت بارى كه الان در جمهورى اسلامى جلو آمده و زير پرچم مقدس نظام جمهورى اسلامى، گناه مى‏كنند و توجيه مى‏كنند حجاب اسلامى براى مان درست مى‏كنند با توجيه، آن وضع نكبت بار خيابانها را جلو مى‏آورند با اسلام، و رباخوارى و رشوه خوارى و امثال اين‏ها...با توجيه.

ما بايد از بى ادب ادب بياموزيم. اينجاست كه بعضى اوقات توجيه در گناه انسان را در سر حد كفر مى‏رساند اينجاست كه توجيه گاهى انسان را به آنجا مى‏رساند كه در مقابل خدا قد علم مى‏كند. توجيه شيطان، شيطان را شيطان كرد و گفت خلقتنى من نار و خلقته من طين. اين توجيه از كجا سر چشمه مى‏گيرد؟ دل آرام نيست در مقابل تعبديات، به عبارت ديگر تسليم در مقابل تعبديات ندارد. لذا دنبال اين است كه عقل خودش را بر همه چيز تحميل كند. حتى بر قرآن حتى بر روايات اهل بيت  عليهم‏السلام و اين براى بازارى هم هست ولى كمتر، بودنش هم خيلى ضرر ندارد. براى اينكه مثلاً يك بازارى توجيه هم بكند و ربا بخورد، يا گرانفروشى بكند، يا بازار سياه درست كند، ضرر دارد ولى نه اينقدر كه يك طلبه توجيه كند يك فتوا بدهد، فتواى ضد اسلام. يك طلبه توجيه كند، ناگهان از اين توجيه توجيه‏ها، يك بدعت، يك دين درست بشود. عزيزان من همه تان مى‏دانيد شيطان از كم شروع مى‏كند. امّا به كم قانع نيست. نفس امّاره هم چنين است. هوا و هوس هم چنين است. تمام صفات رذيله هم چنين است. از كم شروع مى‏كند امّا به كم قانع نيست. اوّل كه به اين زن نمى‏گويد ـ العياذباللّه‏ ـ زنا بده آن هم دسته جمعى، نه اوّل از كم شروع مى‏كند. همين مقدار كه صورتش را نا محرم ديد و يك حرف هم زد، شيطان به اين اندازه راضى است ـ روز دوّم بالاتر مى‏رود. تا برسد به آخر.

براى ما طلبه‏ها از اوّل كه شروع مى‏كند غيبت است و توجيه در غيبت. العياذباللّه‏، دروغ است و توجيه در دروغ به عنوان توريه، از اينجا شروع مى‏شود ناگهان به آنجا مى‏رسد كه راستى يك بدعت، يك دين، آن هم با توجيه گرى درست مى‏كند. چه بايد كرد چنين نباشيم؟ تسليم در مقابل تعبدّيات، رضايت دل در مقابل قانون اسلام، و الا «و من لم يحكم بما انزل اللّه‏ فاولئك هم الكافرون،...فاولئك هم الظالمون،...فاولئك هم الفاسقون» [4] اين مراتب دارد. يك دفعه اينكه «و من لم يحكم بما انزل اللّه‏» راستى دانسته در مقابل حق حكم مى‏دهد. يك دفعه نه، توجيه مى‏كند. آن مرتبه ضعيفش هم اين است كه در مقابل قانون خدا دل راضى نيست. مى‏پذيرد امّا دل راضى نيست. از اين جمله شما چه مى‏فهميد «ان الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر» [5] «واستعينوا بالصبر والصلوة و انّها لكبيرة الّا على الخاشعين» [6] چه مى‏فهميد؟ اگر نماز براى كسى سنگين شد اين معنايش اين است كه در مقابل نماز تسليم نيست. خاشع در اين نماز نيست. امّا براى رفع تكليف چون جهنم در كار است و مى‏خواهد جهنم نرود ـ نماز مى‏خواند. چون مى‏فهمد كه تارك الصلوة خيلى بدبخت مى‏شود نماز مى‏خواند. آنكه ما مى‏خواهيم خشوع در نماز است. «قد افلح المؤمنون الذين هم فى صلاتهم خاشعون» [7] چه بكنيم اين حال خشوع پيدا بشود؟ ياد خدا، خدمت به خلق خدا، براى خدا و بالاخره رابطه با خدا... اينها با قيل و قال درست نمى‏شود.

ايمان قلبى «و اعبد ربك حتى يأتيك اليقين» مى‏خواهد. لذا خضوع و خشوع چيزى نيست كه ما بتوانيم آنرا بياوريم، بايد آنرا به ما بدهند. از چه راه به ما مى‏دهند؟ «الم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر اللّه‏ و ما نزل من الحق» [8] سر و كار با قرآن، سر و كار داشتن با روايات اهل بيت  عليهم‏السلام با رنگ خدا، با رنگ اهل بيت  عليهم‏السلام، سر و كار با دعا، راز و نياز با خدا، با هر چه رابطه‏مان با خدا محكم‏تر باشد، اين حال خضوع، اين حال تسليم در مقابل تكوين، اين حال تسليم در مقابل تشريع، خدا به ما بيشتر عنايت مى‏كند.

رابطه‏تان با خدا محكم است، تقاضا دارم اجتناب از گناه داشته باشيد. رابطه را خيلى محكم مى‏كند. در زندگى‏تان گناه نباشد. گناه بد است.

گناه سياهى مى‏آورد، گناه بدبختى مى‏آورد. گناه نمى‏گذارد حال خضوع و حال خشوع بيايد. گناه نداشته باشيد، با رابطه كامل با خدا تا ان شاء اللّه‏ اين حالات براى ما پيدا بشود.

و صلّى اللّه‏ على محمّد و آل محمّد


[1]- سوره معراج آيه 44.

[2]- سوره بقره آيه 138.

[3]- سوره نساء آيه 65.

[4]- سوره مائده آيه 44، 45، 47.

[5]- سوره عنكبوت آيه 45

[6]- سوره بقره آيه 45.

[7]- سوره مؤمنون آيه 1 و 2.

[8]- سوره حديد آيه 16.