عنوان: مراتب عبوديت (مرتبه چهارم: نشاط و بهجت)
شرح:

اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم. بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.

بحث ما درباره مراحل عبوديت بود اين كلمه كه در اسلام و در همه اديان تقدس خاصى دارد .مرتبه اولش ايمان بود كه بنيه و پايه هم همان مرتبه اول است ايمان به مراتبش و آنكه مهم است و ما طلبه‏ها بايد در صدد آن باشيم ايمان قلبى است. بارو كنيم معارف دين را، معاد را، اگر بشنود حق اليقين، نشود، عين اليقين لااقل نشود، علم اليقين. اين مرتبه اول بود كه فى الجمله درباره‏اش صحبت كرد، و به قول قرآن مبارك باد بر كسى كه آن مرتبه عين اليقين، آن مرتبه حق اليقين را داشته باشد. «فلمّا جاءها نودى أن بورك من فى النار و من طولها»[1] اين آيه خيلى چيزها به ما مى‏فهماند. مرتبه دوم عبوديت خضوع بود، خشوع بود. «قد افلح المؤمنون الذينهم فى صلوتهم خاشعون» ادب در نماز از نظر دل، از نظر ظاهر، ادب در همه عبادات بلكه ادب حضور، همه جا محضر خداست، همه ما در محضر خدائيم پس بايد مؤدب باشيم. بايد خاضع و خاشع باشيم و همين مرتبه است كه انسان را مى‏رساند تا كى و تِلو عصمت. ما چهارده معصوم بيشتر نداريم. برويم بالاتر انبياء هم معصومند. البته مرتبه نازله‏اش. امّا اين را نبايد فراموش كنيم كه افرادى ادب حضور را مراعات مى‏كنند زياد هستند. يعنى كسانى كه گناه اصلاً در زندگى‏شان نيست و حتى توّهم گناه هم ندارند زياد هستند. ابن عربى، اين سنى در يكى از كلماتش در فتوحات مكيّه مى‏گويد كه على بن حسين معصوم بود. براى اينكه اين جمله‏اى كه امام حسين عليه‏السلام درباره‏اش گفته است «اشبه الناس خلقا و خُلقا و منطقا» برسول اللّه‏ من از اين جمله عصمت مى‏فهمم. خوب اين حرف بالايى است. حرف حرف خوبى است. مثلاً چه كسى كه از ما مى‏تواند ادعا كند حضرت زينب  عليهاالسلامگناهى در زندگى اش بوده است؟ حضرت ابوالفضل آن عصمتى كه امام حسين عليه‏السلامداشت را نداشت. آن عصمت امام حسين  عليه‏السلام يعنى خطا در عقل نداشتن آن يك معناى خيلى دقيقى دارد مربوط به اين نيست كه گناه مى‏كند يا نه. و الا حضرت ابوالفضل مسلّم معصوم است. معصوم به اين معنا كه قطعا گناه در زندگى‏اش نيست بلكه توهم گناه هم ندارد. و اين كسانى كه مرتبه دوم عبوديت را بدست آوردند، چه رسد به مراتب بعدى يعنى اينها كه ادب حضور را مراعات مى‏كنند، توجه دارند همه جا محضر خداست ـ نه مى‏دانند كه ما همه مى‏دانيم همه جا محضر خداست. همه مان مى‏دانيم كه ما در محضر خدائيم ـ امّا باور كردن و توجه كردن آن حرف ديگرى است. انسان باور كند در محضر خداست. قطعا ديگر گناه ندارد. قطعا ديگر توهم گناه هم ندارد. براى اينكه اگر درك بكند ـ كه درك هم مى‏كند ـ كه پروردگار عالم بر دل او هم حكومت دارد. «أن اللّه‏ يحول بين المرء و قلبه» [2] يار از من به من نزديك‏تر است. قبل از آنكه من توجه كنم، او توجه مى‏كند. قبل از آنكه من بدانم او مى‏داند. خوب يك كسى باور مى‏كند. «أن اللّه‏ يحول بين المرء و قلبه» ديگر توهم گناه ندارد. لذا اين مرتبه دوم عبوديت مرتبه بالايى است انصافا و يك نيروى كنترل كننده صد در صد است. مرتبه سوم مرتبه طمأنينه بود كه در جلسه قبل صحبت كرديم. مرتبه طمأنينه يعنى دل چون وابسته به خداست، يك عالم سكونت، وقار؛ غم و غصه ندارد. دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى ندارد. «ألا ان اولياء اللّه‏ لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون». [3]

بالاتر از اين وقتى طمأنينه آمد يعنى اين دل تسليم حق است به اين معنا كه آن روايتى كه مرحوم كلينى «رضوان اللّه‏ تعالى عليه» در كافى دارد« قلب المؤمن بين اسبعى الرحمان» قلب مؤمن ـ كه از ماده انقلاب است ـ دست خداست قلب مؤمن دست خداست اين خيلى معنا دارد. يعنى آنجا كه خدا مى‏خواهد اين منقلب مى‏شود، آنجا كه خدا نمى‏خواهد منقلب نمى‏شود. ديگر مى‏رسد به آنجا كه دلى زير پرچم خداست. دلى كه دست خداست، ديگر اين دل باور دارد كه غم و غصه دلهره، اضطراب خاطر و نگرانى اين معنا ندارد با كمال شهامت مى‏تواند بگويد در مقابل دشمن: «ما رأيت الا جميلاً». از قرآن به خوبى استفاده مى‏كنيم حضرت ابراهيم نداشته بعد پيدا كرده است. و اين نداشتن  حضرت ابراهيم و بعد پيدا كردنش نشان مى‏دهد كه به اين سادگى به كسى نمى‏دهند. حضرت عُزير نداشته، بعد آن مشقت‏ها، يعنى بعد صد سال ميراندن به او داده‏اند. صدمه مى‏خواهد معلوم است. بدون صدمه و بى مشقت چيزى به كسى نمى‏دهند گنج بدون رنج ميسر نمى‏شود. همين طور كه معنا ندارد يك كسى مجتهد بشود بدون درس خواندن. ـ نه ـ سى سال چهل سال شبانه روز زحمت مى‏خواهد تا بشود مجتهد جامع الشرايط. اين هم همين است زحمت مى‏خواهد. پا گذاشتن روى هوى و هوس، پا گذاشتن روى نفس اماره، تو دهان شيطان زدن، دنيا را زير پا گذاشتن در وقتى كه مى‏خواهد ما را ببرد، تا به مرور زمان اين مقام طمأنينه پيدا مى‏شود. شايد اين قضيه عزير كه جلسه قبل هم گفتم از همين باب باشد كه مى‏خواهد بفهماند ما به عزير داديم امّا بعد صدمه‏ها، بعد صد سال اينكه مرد ثم بعثه به او گفتم كه چند وقت است مرده‏اى و بالاخره مرده را در مقابلش زنده كرديم. و معلوم است از همه شما فضلا بايد اين را تقاضا داشته باشيم. من از شما فضلا تقاضا دارم يك مقدار جلو برويد، برسيم به اين مرتبه عبوديت. اين مراتب كه از نعمتهاى بزرگ خداست براى بنده‏ها خلق شده است. براى بنده‏ها پيدا شده است. اين ما هستيم كه بايد جلو برويم قدرتش را خدا داده است. استعدادش را خدا داده است. ما راستى به جايى برويم كه ادب حضور پيدا كنيم. اين خيلى مزه دارد. انسان برسد به يك جايى كه ديگر هيچ غم و غصه و اضطراب خاطر و نگرانى كه نباشد نباشد بلكه به آنجا برسد كه قلبش دست خدا باشد. اين خيلى مقام است و اين مقام طمأنينه همان طور كه قرآن مى‏فرمايد مقام بالايى است. خوب اين سه مرتبه را پيموديم. از نظر مباحثه؛ خدا كند يك روزى درك بكنيم، بيابيم ـ نه جهل مركب ـ بيابيم اينكه اين سه درجه را، اين سه مرتبه را پيموديم از نظر دل، از نظر عمل.

مرتبه چهارم كه بحث امروزمان است كه اين مرتبه هم مرتبه خيلى بالايى است مرتبه نشاط و بهجت است. اين مرتبه نشاط و بهجت چند قسم است و همه اقسامش را اگر كسى بتواند پيدا بكند خيلى عالى است. بلكه هر سه قسمى ولو آن قسم ضعيفش را انسان پيدا بكند نتيجه زيادى دارد.

قسم اول مرتبه نشاط اين است كه انسان در عباداتش بلكه در همه كارهايش تحميل نفس نداشته باشد. كه كافى مى‏گويد «اقتصاد در عبادت» اين ميانه روى براى عموم مردم ـ البته براى خواص نه براى خواص معناى ديگرى كه عرض مى‏كنم ـ براى عموم مردم اقتصاد در عبادت، ميانه روى؛ اهميت به واجبات معلوم است كه بايد باشد، و حالا ولو العياذ باللّه‏ يك كسى به آنجا برسد كه تحميل بر او بكند خوب بد است ولى چاره‏اى نيست. اجتناب از گناه براى همه همه معلوم است. حالا ولو العياذ باللّه‏ به آنجا برسد كه ما تحميل بر خود بكنيم. اين جاها ديگر چاره‏اى نيست. بايد تحميل كرد امّا بد است. بايد برسيم به آنجا كه تحميلى نباشد. ما گناه نكنيم به طور خود كار. خوب مى‏دانيد كه ديگر معناى عدالت همين است عدالتى كه همه ما بايد داشته باشيم. همان طور كه آهنگر چكش مى‏خواهد، نويسنده قلم مى‏خواهد، ما هم عدالت مى‏خواهيم. خوب اگر يك امام جماعتى عادل نباشد ـ حالا شما از نظر فقهى درستش كرديد مى‏توانيد امام جماعت باشد ـ امّا بالاخره كه ملائكه كه پشت سر اين نماز نمى‏خوانند. امام جماعت بايد عادل باشد، اگر يك كسى يك غيبت از شما ببيند ديگر نمى‏تواند پشت سر شما نماز بخواند. خوب فاسق مى‏شويد ديگر. ولى عدالت در شما مى‏گويد فقط اجتناب اين نيست كه تحميل بر نفس بكنم مى‏گوئيد نه؛ ملكه است يعنى نفس من رسيده به آنجا كه به طور خودكار، به طور ناخودآگاه گناه نمى‏كند. در رساله اين طور مى‏نويسيد ديگر. اين را مى‏گويند عادل.

خوب اگر شما امام جماعت مى‏خواهيد بشويد اين را مى‏خواهيد، اگر قاضى مى‏خواهيد بشويد اين عدالت را مى‏خواهيد. اگر مرجع تقليد باشيد خوب اين عدالت را مى‏خواهد. حالا در امام جماعت مى‏توان آسان گرفت، در قاضى خيلى مشكل است. ولى ديگر براى مرجع تقليد؛ اگر كسى خودش را عادل نداند نمى‏تواند رساله بنويسد. اين اضلال است. نمى‏تواند سهم امام بگيرد. طلبه‏ها سهم امام بگيرند نوش جانشان، حلال، حلال‏ترين چيزها اگر محصّل باشد و امّا اگر يك مرجع تقليد غير عادل بخواهد سهم امام بگيرد و بدهد به اين طلبه‏ها؛ وزر و وبال است، حق الناس است. حق گرفتن ندارد، مجتهد جامع الشرايط آن است كه علاوه بر اينكه اجتهاد مطلق داشته باشد، عادل هم باشد. يك رهبر اگر يك گناه بكند خود به خود از رهبرى مى‏افتد. ديگر احتياج نيست كسى او را سلب كند خود به خود از رهبرى مى‏افتد. براى اينكه شرطش اين است كه بايد عادل باشد. لذا ما طلبه‏ها هر كارى بخواهيم بكنيم بايد عادل باشيم. عدالت به اين معنا كه تحميلى نه، به طور ناخود آگاه، به طور خود كار كه يك مراتبى از مراتب نشاط است. خلاصه حرف در اقتصاد در عبادت اين است كه راجع به اهميت به واجبات خوب است انسان نشاط داشته باشد و اگر نه تحميل مى‏كند. چاره‏اى نيست امّا بد است امّا بايد تحميل بشود راجع به اجتناب از گناه، اگر ملكه نداشته باشد تحميل كند. بد است، امّا چاره‏اى نيست. ولى راجع به مستحبات ديگر اين طور نيست بايد به اندازه كشش باشد نماز شب را بايد بخواند. معلوم است طلبه كه نماز شب نخواند نمى‏شود. به قول امام زمان (عج) ننگ است براى كسى كه بگويد طلبه هستم نماز شب نخواند. خوب نماز شب را مى‏خواند امّا حالا اين مى‏بيند كه اگر بخواهد آن ركعت آخر را آن سيصد مرتبه العفو را، آن چهل مرتبه... اينها تحميل است، خوب رهايش مى‏كند، اقتصاد در عبادت. مى‏بيند نوافل را، اگر بخواهد نافله ظهر و عصر را بخواند اين تحميل است امّا مابقى نوافل تحميل نيست خوب اين كار را مى‏كند بايد بكند بايد مواظب باشيم تحميل در مستحبات نمى‏شود باشد نفس سر مى‏خورد. همان چيزى هم كه دارد از آن گرفته مى‏شود تحميل در هر كارى، بعضى اوقات مجبور است تحميل مى‏كند و امّا اگر مجبور نباشد مثل مستحبات ديگر تحميل نيست يك طلبه بايد به اندازه وسعش درس بخواند. اين معلوم است. امّا بايد يك كارى بكند كه ان شاء اللّه‏ در مرور زمان در اين باره بحث مى‏كنم كه درس خواندن براى او ملكه بشود كار كردن براى او لذت بخش باشد. امّا حالا اگر نه، بايد اقتصاد باشد. يعنى ميانه روى، به اندازه‏اى كه نفس سر نخورد و سر خوردن و تحميل بر نفس از نظر قرآن، از نظر روايات از نظر علماى اخلاق هيچ جايز نيست. به تجربه هم اثبات شده است. ما زياد ديده‏ايم اين طلبه‏هاى اول كار كه مستحبات را مرتبا بر خود تحميل مى‏كنند. درس خواندن را مرتبا بر خود تحميل مى‏كند. ناگهان سر مى‏خورد و دست از همه چيز بر مى‏دارد. نمى‏شود تحميل كرد يك دفعه باب واجبات است چاره‏اى نيست ولى بالاخره بايد كارى كند كه كم كم به مرور زمان ديگر تحميل نباشد. اجتناب از گناه است چاره‏اى نيست امّا بايد كارى بكند كه ديگر كم كم تحميل نباشد و امّا در باب مستحبات حتما بايد تحميل نباشد. مرتب در روايات ما كه گفتم مرحوم كلينى بابى دارد بنام «باب الاقتصاد فى العبادات» آنجا روايات فراوانى نقل مى‏كند كه بايد ميانه رو باشيم ميانه رو همين است كه معنا كردم: طلبه حتما بايد نماز شب داشته باشد. اگر اين را نداشته باشد نمى‏توان به او گفت طلبه و امّا حالا نوافل ظهر و عصر تحميلى است خوب نخواند. امّا نافله مغرب، نافله صبح اينها كه ديگر تحميل نيست اينها اگر بخواهد تحميل باشد معلوم است كه ديگر جسم خيلى بى عرضه است. و اين قدر بى عرضگى كه نمى‏شود، على كل حال تحميل نه، نشاط آرى. اين يك معنا از نشاط است در عبادت يا نشاط در هر كارى يعنى ميانه رو، و شايد اين آياتى كه در قرآن شريف است راجع به ميانه روى: «و الذين اذا انفقوا و لم يسرفوا لم يفتروا و كان بين ذلك قواما» [4] اين آيه و نظير آن كه در قرآن هست شايد الغاء خصوصيت هم بشود كه مراد فقط انفاق خرج و مخارج نباشد. يا انفاق دادن به ديگران نباشد بلكه يك معناى عامى از آن الغاء خصوصيت بكنم اينكه: «آنچه از نظر قرآن مطلوب است ميانه روى در همه چيز.» براى اينكه مرادف مى‏شود با بهجت، مرادف مى‏شود با نشاط و اين نشاط خيلى مطلوب است. اين يك معنا. امّا اين معنا مراد ما نيست اينكه ما مراتب عبوديت را داريم بحث مى‏كنيم و گذاشتيم در مقابل خضوع و خشوع، در مقابل اطمينان، اين مرادمان نيست. گرچه اين هم يك مرتبه ضعيف است.

قسم دوم از نشاط در كارها ـ چه عبادى چه غير عبادى ـ اين است كه مواظبت بكند از نفس، براى اينكه مركب است و اگر اين مركب معلول باشد نشاط در عبادات گرفته مى‏شود. كه نشاط در كارها يعنى مواظبت از جسم داشتن. كه اين قسم از نظر قرآن و روايات، مخصوصا علماى علم اخلاق خيلى پافشارى بر آن كرده‏اند. عقل سالم در بدن سالم است. انسان بايد مواظب اين جسمش باشد. اگر اين جسم دردناك باشد، خوب معلوم است جسم دردناك، روح دردناك است. نحوه تركيب بين روح و جسم معلوم نيست چيست. از مسائل مشكل فقه همين است كه نحوه تركيب روح و جسم چيست. آيا اتحادى است؟ صدرالمتألهين مى‏گويد ـ آيا انضمامى است؟ مرحوم حاجى مى‏گويد ـ و وضعش چيست؟ و اساتيد ما هم در اين لنگ بودند. از مسائل مشكل فقه كه بايد ديگر شهودى حل بشود، نه دليلى، يكى اين مسأله ارتباط حدوث به قدم است، يكى هم اين مسأله نحوه تركيب بين روح و جسم. خوب امّا على كل حال تا اين اندازه مى‏دانيم كه روح ناسالم باشد جسم ناسالم است، اگر جسم ناسالم باشد روح ناسالم است. شما سر انگشتانتان درد بكند، همين طور كه تمام بدن ديگر درد مى‏كند روح شما هم درد مى‏كند و انسان بايد مواظب اصالة الصحة خودش باشد و متأسفانه ما طلبه‏ها از اول مواظب اين نبوده‏ايم و بزرگان بارها بعد از آنكه خودشان زجرش مى‏كشند به ما تذكر داده‏اند. كه انسان از اول بايد مواظب اين صحت بدن باشد. از چيز هايى كه بعضى اوقات براى او جلو مى‏آيد اين ضعف عصب است و اگر اين ضعف را عصب آمد ديگر نديده‏ايم كه صد در صد بشود ولى مهمتر اينكه روح او هم ضعف عصب مى‏گيرد. ديگر اين كسى نيست كه بتواند پشت سر هم پنج شش ساعت مطالعه با نشاط بكند. يك ساعتش هم تحميل است. خوب اين اندازه را مجبور است. يك طلبه كه نمى‏تواند درسهايش را مطالعه نكند. امّا تحميل است. چه وقت تحميل نيست و نشاط است وقتى كه جسم سالم باشد و اين جسم سالم بودن را همه بايد مراعات بكنيم. بعضى‏ها تخيل مى‏كنند جسم سالم بودن به اين است كه غذاى خوب بخورند، جاى خوب بخوابند، استراحت خوب بكنند و امثال اينها. همه‏اش اين نيست چه بسيار ديده‏ايم ما آن كسانى كه مواظبت از غذا دارند، نه غذاى خوب بلكه كم خوراك‏ها، يكى از چيزهايى كه هميشه بوده است پر خورى است كه وقتى انسان پرخورى كرد همان موقع خواه نا خواه پر مى‏خوابد و تمام مى‏شود ديگر نشاط گرفته مى‏شود و اين پر خورى كم كم آدم چاق بوجود كه معمولاً ديگر نشاط روحى ندارد. بله از كم خورى هم ضعف بوجود مى‏آيد كه باز هم نشاط گرفته مى‏شود. معلوم است ديگر اين نشاط ندارد. پر خوابى، معلوم است كه آدم پر خواب هميشه كسل است. اگر مثلاً يك طلبه شش ساعت خواب برايش كافى باشد ولى اين شش ساعت تبديل به ده ساعت شد، ديگر دلش مى‏خواهد يازده ساعت، دوازده ساعت، سيزده ساعت، چهارده ساعت...بشود. بالاخره آدم كسل است و اين كسالت انصافابد چيزى است. كه كسالت فشالت مى‏آورد فشالت كسالت مى‏آورد. از آن طرف هم يك آدم كم خواب نمى‏تواند نشاط داشته باشد. كم خوابى بى نشاطى مى‏آورد. پر خوابى بى نشاطى مى‏آورد. پس چه بايد كرد؟ «اذا انفقوا لم يسرفوا و لم  يقتروا و كان بين ذلك قواما» اين «كان بين ذلك قواما» يك قاعده كلى است هم از نظر طبى، هم از نظر اخلاق، هم از نظر قرآن، هم از نظر روايات اهل بيت عليهم‏السلام. «ابغض الناس عنداللّه‏ الاكول». «ابغض الناس عند اللّه‏ النّوام». «ابغض الناس عند اللّه‏ البطّال». اينها را چطور مى‏شود معنا كرد؟ حالا افعل تفضيل هم نگيريم على اى حال معلوم مى‏شود آدم پر خور محبوب خدا نيست. آدم پر خور، آدم تنبل آدمى كه دوست داشته باشد گعده داشته باشد بنشيند بگويد و بخندد و اين طور چيزها، نمى‏شود كه، بلكه بايد متوسط باشد آدمى كه اصلاً استراحت نداشته باشد معلوم است غلط است. استراحت مى‏خواهد و الا مريض مى‏شود و بهجت و نشاط از او گرفته مى‏شود و آدمى كه نشاط از او گرفته مى‏شود لنگ است و نمى‏تواند كار كند. از آن طرف هم اگر همه‏اش استراحت باشد تجمل گرايى مى‏شود. آدم متجمّل يعنى تنبل. يعنى آدمى كه پيشرفت ندارد. يعنى آدمى كه حتما بايد بماند. مابقى‏اش هم همين است و ما طلبه‏ها مخصوصا اين اصالة الصحة اسلامى را، راجع به جسممان مراعات نمى‏كنيم و بايد مراعات كنيم. اگر كسى پيشرفت بخواهد. حالا پيشرفت علمى يا اخلاقى، پيشرفت در اين مراتب عبوديت كه من دارم مى‏گويم و براى من گفتنى است. براى اينها، اين بهجت و نشاط كه متوقف بر جسم و صحت جسم است حتما باشد. اين قسمت دوم.

قسمت سوم مربوط به روح، مربوط به دل است. نشاط از نظر روحى داشته باشيم. كه اين هم به اندازه‏اى مهم است رواياتى آنجا مرحوم كلينى نقل مى‏كند كه يك روايتش هم در نهج البلاغه آمده است. «انّ للقلب اقبالاً و ادبارا فاذا اقبلت فاغتنموها و اذا أدبرت نذروها».

اين قلب گاهى اقبال دارد، نشاط دارد. گاهى ادبار دارد. نمى‏تواند جلو برود. سنگينش است اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايد كه وقتى اقبال دارد غنيمت بدان در مطالعه كردنت، در عبادت كردنت، جلو برو اين اسب را كه فعلاً مى‏شود سوار شد، سوار شو و برو جلو. امّا «و اذا أدبرت فذروها» كه در بعضى روايات دارد ـ گويا در نهج البلاغه هم دارد ـ «فاقتصروا بها على الفرائض على الفرائض». ديگر چاره‏اى نيست واجبات را كه بايد بجا آورد. اجتناب از گناه كه بايد باشد. اين را تحميل ولى مابقى ديگر فذروها، رهايش كنيد تا حال بيايد، رهايش كنيد تا نشاط داشته باشد. خوب اين نشاط هم بايد داشته باشد كه حتى اميرالمؤمنين در نهج البلاغه سفارش اين نشاط را كرده است. امام صادق، امام باقر  عليهم‏السلام بنا بر آنچه در كافى نقل شده سفارش اين نشاط را كرده‏اند. بى نشاطى اينجا از غم و غصه سر چشمه مى‏گيرد. يعنى اين سوغاتى كه براى دنياى روز آمده است. همه دارند. اين غم و غصه بد چيزى است، بد. و در روايات ما روى رفع آن زياد سفارش شده است. از نظز قرآن هم حتى سفارش شده است. مى‏دانيد روانشناسان هم روى آن خيلى حرف زده‏اند. علماى اخلاق هم روى آن خيلى حرف زده‏اند. «زندگى منهاى غم و غصه» يك روانشناسى يك جمله دارد كه اين جمله خيلى شيرين است. مى‏گويد يك درخت كهن را فرض كن. اين درخت كهن را باد و باران و طوفانها تكانش نمى‏دهد ريشه‏ها در اعماق زمين و شاخه‏ها در آسمان سر به فلك كشيده، هيچ باد و باران و طوفان و بلايى نمى‏تواند ناكارش بكند. امّا اگر يك كرم كوچكى در تنه همين درخت كهن و مستحكم افتاد، طولى نمى‏كشد آنرا مى‏خشكاند. طوفانها، باد و بارانها نتوانستند كار بكنند امّا يك كرم كوچك اين را مى‏خشكاند. مى‏گويد غم و غصه چنين است مى‏گويد اين انسان را، طوفانها، بلاها، مصائب، مشكلها نمى‏تواند از پا در بياورد آنچه مى‏تواند او را از پا در بياورد غم و غصه است. آن است كه انسان را از پا در مى‏آورد و راستى چنين است. اگر شما با كتابهاى روانشناسى و روانكاوى سر و كار داشته باشيد مى‏بينيد كه مثالهايى كه اينها مى‏زنند چطورى غم و غصه انسان را از پا در مى‏آورد و در روايات ما زياد در اين باره سفارش شده است. در روايات ما به اين صورت آمده است: «من اصبح و كان هَمّه الدنيا شتّت اللّه‏ امره و من اصبح و كان همّه الاخره اصلح اللّه‏ دنياهُ و آخرته» ـ روى اين «همّه الدنيا» كه توأم با غم و غصه است و لازمه‏اش غم و غصه است خيلى سفارش شده است. مرحوم كلينى روى اين روايات فراوانى مى‏آورد. يك روايتى مرحوم علامه مجلسى و همچنين مرحوم نراقى در جامع السعادات نقل مى‏كند كه «من اصبح و كان همّه الدنيا فليس من اللّه‏ فى شى‏ء» و به قول مرحوم آقاى ملكى «رضوان اللّه‏ تعالى عليه» صاحب المراقبات، وقتى در مراقبات روايات را نقل مى‏كند مى‏گويد اگر هيچ چيز ديگر نبود جز اين، ديگر بس بود به اين بگوييم خيلى خطر ناك است. «فليس من اللّه‏ فى شى‏ء» يعنى اين پيش خدا هيچ منزلت ندارد. ظاهرا در قرآن نداريم فليس من اللّه‏ فى شى‏ء راجع به هيچ كافرى، راجع به هيچ فاسقى؛ به هيچ مسلمانى به غير آن مسلمانى كه زير پرچم كفر برود، براى مملكتش مستشار بياورد، بپذيرد حرف اجنبى را، بپذيرد تهاجم فرهنگى را، براى او قرآن مى‏گويد فليس من اللّه‏ فى شى‏ء و امّا ديگر ظاهرا بجز اينها در قرآن نباشد. امّا اين روايت كه از امام سجاد  عليه‏السلام است راجع به «من اصبح و كان همّه الدنيا فليس من اللّه‏ فى شى‏ء» براى اين آمده، دست عنايت خدااز روى سرش برداشته مى‏شود. و بعدش هم مى‏فرمايد «و الزم اللّه‏ قلب اربع خصال» چهار تا درد خيلى بزرگ براى اين پيدا مى‏شود «و الزم اللّه‏ اربع خصال همّاً لا ينقطع عنه ابدا» يك غصه‏اى برايش جلو مى‏آيد كه ديگر از اين فارغ شدنى نيست تا بميرد «و شغلاً لا يفرع عنه ابدا» ديگر مشغول مى‏شود مثل كرم ابريشم كه مشغول تنيدن در خودش است اين هم مشغول دنيا مى‏شود. حالا اگر رياستى داشته باشد ـ العياذ باللّه‏ ـ مشغول رياستش مى‏شود. اگر پولى داشته باشد مشغول پولش و بالاخره يك مشغوليتى و بدبختى هم اين است كه بعضى اوقات يك اشتغالى براى او پيدا مى‏شود و اين ديگر نه نتيجه دنيا دارد نه نتيجه آخرت و بالاخره «شغلا لا يفرغ عنه ابدا و املاً لا يبلغ منتها ابدا» يك آدمى با يك آمال و آرزوهاى بيجايى و بالاخره در اين آمال و آرزوها مى‏تند تا بميرد «و فقرا لا يبلغ غناه ابدا» يعنى احتياج. بعضى اوقات من ديده‏ام قطعا شما هم ديده‏ايد كه اين آقا امكاناتش خيلى بالاست امّا محتاج و فقير است يك كسى كه از نظر در آمد خيلى بالاست امّا فقير است. روايت داريم امام صادق عليه‏السلاممى‏فرمايد فقر اين نيست كه انسان نان شب زن و بچه‏اش را نداشته باشد، فقر آن است كه احتياج بر دل او حكم فرما باشد. محتاج باشد و اين روايت را مى‏گويد. «و فقرا لا يبلغ غناه ابدا».

اين غم و غصه بد چيزى است و معمولاً هم همه مان داريم و زهد يعنى زندگى منهاى غم و غصه. اصلاً زهد معنايش همين است از اميرالمؤمنين عليه‏السلام پرسيدند يا اميرالمؤمنين زهد يعنى چه؟ فرمود «الزهد بين الكلمتين فى القرآن: لكيلا تأسوا على مافاتكم و لا تفرجوا بما آتاكم» [5] انسان به آنجا برسد كه اگر دنيا را داشته باشد از دستش بگيرند، هيچ غمى نداشته باشد و اگر دنيا را هم به او بدهند، شادى نداشته باشد. اين را مى‏گويند زهد و زاهد.

ما طلبه‏ها بايد به اين جا برسيم. بايد برسيم و اگر راستى بخواهيم گره از مشكلات جامعه بگشاييم بايد به اين جا برسيم و الا اگر كسى برسد به آنجا كه اينقدر كوچك باشد كه دلش بسته به يك انگشتر بشود، دلش بسته به يك خانه بشود، دلش بسته به يك فرش بشود خوب، معلوم است همه دلبستگى‏اش مربوط به همين هاست. بايد بستگى‏ها كنده شود تا دل بسته به خدا بشود. بايد انقطاع عن الناس تمام بشود و انقطاع الى اللّه‏ پيدا بشود و اين غم و غصه از همين‏ها سرچشمه مى‏گيرد. يعنى كسى كه راستى اهميت به دنيا بدهد ـ آنهم جهل ـ كسى كه صفات رذيله‏اى العياذ باللّه‏ روى آن كار بكند خوب غم مى‏خورد غصه مى‏خورد. آدم حسود هميشه غصه مى‏خورد. به قول روايت هميشه از آتش حسرتش مى‏سوزد. آدم متكبر در يك جلسه‏اى وارد شود جلوى پايش بلند نشوند، يا بد بلند بشوند همان وقت غم و غصه‏اش شروع مى‏شود. غم و غصه‏اش سه چهار روز براى اين بد بخت هست كه چرا جلوى پاى من بلند نشدند چرا جلو نرفتم چرا عقب نشستم. چرا اين به من سلام نكرد؟ همين كارها و حرفهاى ديوانگى كه غالبمان داريم. مثل من و امثال من خيلى داريم. خوب اينها غم و غصه مى‏آورد. اينها را بايد كند. نمى‏شود يك طلبه غم و غصه داشته باشد. زياد من سراغ دارم در ميان فقها و بزرگان؛ زياد. من در اين چهل سالى كه با حضرت امام «رضوان اللّه‏ تعالى عليه» محشور بودم مى‏ديدم يك ذره بود و نبود اين دنيا در ايشان تأثير ندارد. اين رياستى كه براى ايشان پيش آمد، در روحانيت كم نظير بود ديگر؛ من رفتم خدمت امام (ره) آن وقتى كه طلبه‏ها هم ايشان را نمى‏شناختند. يعنى من بعضى اوقات با ايشان كار داشتم و مى‏رفتم درب خانه، از درب خانه كه مى‏رفتيم به طرف مسجد محمديه قم ـ كه ايشان آنجا درس مى‏گفتند ـ طلبه‏ها معمولاً ايشان را نمى‏شناختند و به ايشان سلام نمى‏كردند. خوب يك روز آن طور بود. وقتى كه در كنار ايشان مى‏رفتم ايشان نسبت به من تلطف خاصى داشتند. نگاهها به طرف من با تلطف خاصى بود و حرفها هم با يك تلطف خاصى بود. خوب يك روز اين طور بود. آن وقت هم كه رسيد به آنجا كه امريكا از او مى‏ترسيد، چه ترسيدنى؛ وزير خارجه شوروى آن زمان آمده بود در مقابل ايشان بالاخره نتوانست حرف بزند. نتوانست. حتى با لكنت زبان هم نتوانست حرف بزند. همان وقت هم وقتى ما خدمت ايشان مى‏رفتيم همان تلطف، همان تواضع؛ حالا اين رياست اثر روى ايشان گذاشته باشد، من كه نديدم. آن نبود رياست اثر روى ايشان گذاشته باشد، اين را هم كه ما نديديم انسان بايد اين طورها باشد. رياست آمد، خوب آمده، حالا چى شد؟ يادم نمى‏رود يك دفعه ما به زور مرحوم آيت اللّه‏ العظمى آقاى داماد را منبرش كرديم، به زور، من موافق نبودم. به ايشان مى‏گفتم كه آقا نمى‏خواهد شما منبر برويد. همين نشستن پايين خيلى خوب است و نمى‏خواهد شما منبر برويد. مرادم اين جمله ايشان است. وقتى ايشان مجبور شد كه روى منبر برود به من مى‏گفت فلانى، خوب حالا چند روز مى‏رويم منبر؛ نشد مى‏نشينيم پايين، چيزى كه نيست. يك روز بالا يك روز پايين مى‏نشينيم ديگر.

حضرت امام  قدس‏سره به من مى‏گفت من مهيا هستم اين خانه را سنگ باران كنند. يعنى اينكه مى‏گفتند «روح منى روح منى» من حاضر و مهيا هستم يك روزى هم خانه‏ام را سنگ باران كنند. حالا آن وقتى كه سنگ باران بشود يا آنجا «روح منى روح منى» بگويند چه فرقى مى‏كند؟ چه فرقى دارد؟ اينها را بايد يك قدرى روى آن فكر كرد. راوى از شاگردهاى شيخ انصارى (ره) است. مى‏گفت يك تپه پول درهم و دينار آورده بودند روى هم ريخته بودند. اين طلبه مى‏گفت اين پولها دل من را برده بود. شيخ انصارى (ره) يك وقت به من نگاه كرد ديد راستى اين پولها دل من را برده است. گفت كه گويا يك حالى شده‏اى. گفتم كه آره. گفت واللّه‏ قسم اين پولها به اندازه قذره در مستراح پيش من ارزش ندارد. اينها را خيال نكنيد بيهوده است. كلمات اميرالمؤمنين  عليه‏السلام را چه مى‏گوئيد؟ مى‏فرمايد دنياى شما يعنى اين دنيا كه بخواهد دلبستگى بياورد گاهى مى‏گويد پيش من از كفش كهنه ارزشش كمتر است. گاهى مى‏گويد دنياى شما پيش من از آن بادى كه از دماغ بز بيرون مى‏آيد عطفة عنز يعنى عطسه بز ـ عطسه انسان هم نه ـ كمتر است. بعضى اوقات هم ديگر پا را مى‏گذارد بالاتر، مى‏گويد واللّه‏ اين دنياى شما پيش من از استخوان خوك دست آدم خوره‏اى باز هم پست‏تر است. اينها همه در نهج البلاغه است. اين دنياى شما يعنى پول فقط نه يعنى اين رياست، يعنى اين پولها، يعنى وجاهت، يعنى اين سر و صداها، اين زنده باد و مرده بادها،... بله يك وقت خوب است به قول اميرالمؤمنين  عليه‏السلام الا اينكه اثبات كنيم حقّى را يا از بين ببريم باطلى را. يعنى همّ ما حق باشد. همّ ما از بين بردن باطل باشد. اين خوب است. نه آن. آن وسيله است. دلبستگى به وسيله معلوم است غلط است. و اين غم و غصه‏ها از اينجا پيدا مى‏شود. بايد اين دلبستگى‏ها كه ما داريم كنده شود و الا دم مرگ كارمان مشكل است. خيلى مشكل. يك دفعه العياذ باللّه‏ با بغض ملك مقرب خدا از دنيا برويم، خيلى خطرناك است. بحث ناتمام ماند و ان شاء اللّه‏ بحث را ادامه خواهيم داد.

و صلّى اللّه‏ على محمد و آل محمد



[1]- سوره نمل آيه 8.

[2]- سوره انفال آيه 24.

[3]- سوره يونس آيه 62.

[4]- سوره فرقان آيه 67.

[5]- كلمات قصار ـ 448.