عنوان: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد
شرح:

اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.

بحث بعدمان، بحث اجتهاد و تقليد است، كه بحثى است بسيار ارزنده و بايد رسيدگى كامل درباره او داشته باشيم. اجتهاد كه از نظر لغت به معناى تحمل مشتقت است،[1] از نظر اصطلاح براى او تعريفهايى شده است. مشهور در ميان بزرگان گفته‏اند استفراغ الوسع لتحصيل المظنة لاحكام الشرعية.[2] كه اين تعريف را از علامه «رضوان اللّه‏ تعالى عليه» و از حاجبى گرفته‏اند. استفراغ الوسع لاستنباط الفروع من الاصول. بعد از علامه و حاجبى آنكه الآن مشهور است در ميان كتابها، گفته‏اند ملكة يُقتدر بها على استنباط الاحكام الفرعيه من الاصول؛[3] يك ملكه‏اى است كه بواسطه آن ملكه مى‏تواند استنباط بكند حكم شرعى را از اصول، مثل كتاب و سنت و عقل و اجماع. بعضى هم گفته‏اند اجتهاد هو الاستنباط. خيلى مختصر گفته‏اند و ما بقى كه استنباط از چى، آنها را حسب ما يعلم جائز و امثال اين تعريف‏ها شده است.

مرحوم آخوند در كفايه - همانطور كه در همه جا رسم اوست - مى‏فرمايند اين تعريف‏ها لفظى است و خيلى احتياج نداريم كه درست است يا نه، جامع افراد است يا مانع اغيار است يا نه و اينها براى تعليم و تعلم و تقريب به ذهن است. به عبارت ديگر اين تعريف‏ها نظير لفظى است كه تبديل مى‏كند لفظى را به لفظى ديگر براى تقريب به ذهن، اينجا هم همين طور است. لذا همه تعريف‏ها درست است. اين هم حرف مرحوم آخوند كه هم ملكه را مى‏آورند و هم حرف علامه را مى‏آورند و يك تصالحى درست مى‏كنند و مى‏فرمايند همه اينها درست است.

اصل حرف مرحوم آخوند درست است، ما هم مى‏دانيم اينكه ما بنشينيم و بگوييم جامع افراد است يانه، مانع اغيار است يا نه؟ خيلى احتياج به اين تعريفها و به اين نقص و ابرام‏ها نداريم. اما دو سه مسئله اينجا هست كه مرحوم آخوند بايد اينجا صاف كرده باشند و آن اين است كه اين استفراغ وسع كار مجتهد است، نه عمومات استنباطيه. مجتهد قوه اجتهاد دارد، بواسطه آن قوه اجتهاد مى‏رود در فقه و از كتاب و سنت و عقل و اجماع كار مى‏كند و آن استنباط الاحكام لتحصيل المظنة لتحصيل احكام فرعى، يعنى اين استفراغ وسع او، اين گردش در كتابهاى فقهى و ادله براى او چيزى درست مى‏كند وآن اينكه حكم فرعى را از يك حكم اصلى بيرون مى‏آورد. اين كار مجتهد است، نه آن قوه. اجتهاد به معناى مصدرى هم همين است. اجتهد، يجتهد، اجتهادا. اين مصدر است، مصدر جعلى و اسم مصدر كه نيست. بايد بگوييم روى همين فعل بايد عمل كنيم، نه اسم مصدر و اگر بخواهيم فعل معنا كنيم، حرف علامه و حرف حاجبى درست است، براى اينكه اجتهاد هو الاستنباط، هو الاستفراغ الوسع، در چى؟ در فقه. براى تحصيل حكم شرعى نمى‏داند يك مرتبه بايد تسبيح بخواند يا سه مرتبه. مى‏خواهد در رساله‏اش بنويسد، مى‏رود در روايات اهل بيت عليهم‏السلام كوشش مى‏كند، به اندازه قدرتش كار مى‏كند. آن وقت از روايات اهل بيت در مى‏آورد كه تسبيحات اربعه يك مرتبه واجب است. اين مى‏شود حرف علامه و حرف حاجبى كه استفراغ الوسع لتحصيل الحكم الفرعى من الاصول.

اما اگر ملكه گفتيم كه مشهور اين است كه الاجتهاد هو الملكه، ملكةٌ يُقتدر بها على تحصيل حكم فرعى من الاصول. اگر اين معنا را كرديم، يك اشكال او اين است كه با لفظ اجتهاد جور نمى‏آيد، الا اينكه اجتهاد را اسم مصدر بگيريد و بگوييد اجتهاد يعنى قوه و اين خلاف واقع است و قوه، اجتهاد نيست بلكه اجتهاد اين نشأ از آن قوه. لذا اينكه بگوييد الاجتهاد هو الملكه اين درست نيست، الا اينكه اجتهاد را اسم مصدر بگيريد، مصدر جعل بگيريد و اين هم خيلى كار مشكلى است. آن حالتى كه براى انسان است، آن اجتهاد و استنباط نيست، بلكه اجتهاد و استنباط از او پيدا مى‏شود. اين اواخرى‏ها كه مثل مرحوم شيخ و ديگران از كسانى كه كتاب اجتهادوتقليد نوشته‏اند، من جمله از حرفهاى مرحوم آخوند پيدا مى‏شود[4]، كه گفته‏اند اجتهاد هو الملكه. كدام اجتهاد؟ اجتهاد فعلى با اسم مصدر بگيريم. مثلاً اينجور خوب است كه بگوييم: المجتهد له ملكة يقتدر بها على استنباط الاحكام الشرعية من الادلة الاولية. اين تعريف درست درمى‏آيد، اما اگر اجتهادِ مجتهد را بخواهيم بگوييم، اگر هم مصدر جعلى او را بگوييم، بازهم خوب است، اما اگر فعل او را بخواهيم بگوييم، قوه نيست. اگر تعريف ملكه را بخواهيد بكنيد، بايد لفظ مجتهد را بياوريد تا درست بشود. اگر تعريف كار مجتهد را مى‏خواهيد بكنيد، حرف علامه و حرف حاجبى خيلى خوب است و اين تعريف فعل مجتهد مى‏شود و ما الآن كه مى‏خواهيم بحث بكنيم، نمى‏خواهيم بگوييم فعل مجتهد چيست؟ بلكه آنكه فعل مجتهد را حجت مى‏كند چيست، يعنى آن حالت و ملكه، كه آن حالت قدرت دارد، كه به واسطه آن حالت، استفراغ وسع و استنباط بكند. اين حرف اول.

حرف دوم اين است كه اين اجتهاد كه همان ملكه مى‏باشد، همان كارى كه از ملكه سرچشمه مى‏گيرد، اين اجتهاد براى تشخيص مجتهد حجت است و اين صرورت است. به عبارت ديگر كسى چيزى را بفهمد، اگر به او بگويند نفهم، نمى‏شود؛ محال است و اينكه اخبارى مى‏گويد اجتهاد - نه براى خود مجتهد و نه براى ديگران - حجت نيست، بايد يك جور ديگر معنا كنيم تا يك سر و صورتى پيدا كند. البته اخباريهايى كه روى حرف آنها حساب مى‏شود، مثل صاحب حدائق، مثل شيخ صدوق و مثل مرحوم كلينى. اگر بگويند اجتهاد حجت نيست، خوداين گفته اجتهاد است و خود اين هم نبايد حجت باشد چون در مقام رد اصولى است. او مى‏گويد اجتهاد حجةٌ او مى‏گويد اجتهاد ليس بحجة. اين اجتهاد ليس بحجة اول كارى كه مى‏كند قول خودش را مى‏زند، يعنى يلزم من وجوده العدم و نمى‏شود كه انسان اين حرف را بزند كه قول تو حجت نيست و اما قول من حجت است. پس بايد يك حرف غير از اين مرادشان باشد و آن همان است كه مرحوم آخوند دركفايه در باب قطع گفته‏اند كه مراد اينها اين است كه فقه ما محتاج به كتاب و روايات اهل بيت عليهم‏السلام است اما آدم انسان بخواهد فلسفه را بياورد در فقه و طبق آن دقائق فلسفيه فتوا بدهد و حكم بكند، اين ليس بحجة.

اين حرف خوبى است به اين معنا كه هر علمى براى خودش اصطلاحى دارد، هر علمى براى خودش يك روشى و يك منشى دارد و فقه ماروش و منش او فلسفه نيست، بلكه روش و منش او روايات و قرآن و فهم عرفى است. همانطور كه اصطلاحات فلسفى را نمى‏شود در فقه آورد. از نظر فلسفه مثلاً نمى‏شود بپذيريم كه رنگ خون جسميت ندارد، يا بخار بول غير از بول است. فقهاء مى‏گويند پاك است، اما فلسفه نمى‏تواند اين را بپذيرد. لذا حرف اخبارى‏ها همين مراد است و حرف خوبى است و آن اين است كه هر علمى براى خودش اصطلاح دارد، هر علمى براى خودش يك روش و منش و مبانى دارد. پس بنابراين اينكه اجتهاد براى خودش حجت است هيچ اشكال نيست و ضرورت است و الا يلزم من وجوده العدم، اين ضرورت عقل و عرف ماست كه حجت است و بالاخره ضرورت فلسفه ما. رواياتى هم داريم كه ان‏شاءاللّه‏ فردا صحبت مى‏كنم كه دلالت دارد به اينكه فقيه اجتهاد كند. امام صادق عليه‏السلام به ابان مى‏فرمود دوست دارم مثل تو بنشيند فتوا بدهد براى مردم و نظير اين روايت زياد است.

بحث ديگر هم اينكه براى خودش حجت است، آيا براى ديگران حجت است يا نه؟ بحث عقلى اين را هم بكنم تا فردا برسيم به روايات. آن هم يك امر فطرى ضرورى است و آن مراجعه جاهل به عالم است، مثل اينكه زن بى سوادى كه چشم او درد مى‏كند مى‏رود دكتر، تا اين اندازه مى‏فهمد كه بايد نزد دكتر متخصص چشم برود، رجوع جاهل به عالم. به قول قرآن مى‏فرمايد: «افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يُهدى فما لكم كيف تحكمون».[5] ببين عقل و فطرت چه مى‏گويد، آنكه مى‏تواند هدايت كند جامعه بشريت را با علمش با اصولى كه خدا داده آيا آن مقدم است، يا كسى كه به قول زمخشرى در الموزج مى‏گويد عمر هفتاد و دو مرتبه گفته است لولا على لهلك عمر؟ كدام مقدم است؟ عامى نمى‏داند تسبيحات اربعه چند تا است؛ بايد تقليد كند از مرجع تقليد. لذا رجوع جاهل به عالم مى‏گويد اجتهاد مجتهد هم براى خودش حجت است و هم براى ديگران. در اين باره روايات باندازه تواتر داريم. ان‏شاءاللّه‏ فردا مى‏خوانيم.

وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.



[1]- «والاجتهاد: اخذ النفس ببذل الطاقة و تحمل المشقة». راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن الكريم طليعة النور، قم، چاپ اول، 1426هـ ق ص 208.

 

[2]- رجوع شود به شرح مختصر الاصول، ص 460 و مبادى الوصول الى علم الاصول، ص 240. البته تعريف مرحوم علامه و حاجبى اين است: «استفراغ الوسع فى تحصيل الظن بالحكم الشرعى».

 

[3]- زبدة الاصول، منهج چهارم، ص 141. البته تعريف مهم شيخ بهايى در زبدة الاصول اين است: «ملكة يقتدر بها على استنباط الحكم الشرعى الفرعى من الاصل فعلاً او قوة قريبة».

 

[4]- على الظاهر مرحوم آخوند اجتهاد را به ملكه تعريف نكرده‏اند، بلكه تعريف كرده‏اند به: «استفراغ الوسع فى تحصيل الحجة بالحكم الشرعى ؛ چرا كه فرموده‏اند: «و كيف كان، فالاولى تبديل الظن بالحكم، بالحجة عليه...». پس ايشان تعريف مرحوم علامه را پذيرفته‏اند، فقط بجاى «الظن»، «الحجة» گذاشته‏اند.

 

[5]- سوره يونس، آيه 35.