عنوان: ازدواج با نواصب
شرح:

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي‏.

 

بحث ما دربارۀ خوارج بود. يعني آن کسانيکه سبّ به اهل بيت «سلام‌الله‌عليهم» مي‌کنند. گفتم دربارۀ اينکه قتل اينها واجب است، اشکالي نيست و روايات فراواني هست و در باب حدود و ديّات هم مفصل در اين باره صحبت شده است؛ اما در اينکه اگر او  سبّ به يکي از اهل بيت «سلام‌الله‌عليه‌« کرد، يعني العياذ بالله يکي از اهل بيت را مسخره کرد؛ آيا زنش به او حرام مي‌شود؟ آيا نمي‌تواند زن مسلمان بگيرد؟

مرحوم محقّق مسئله را متعرض شده‌اند و فرمودند که مناکحه او حرام است و جايزنيست، براي اينکه ضروري از ضروريات اسلام را منکر شده است.

مرحوم صاحب جواهر هم همين را پذيرفته است، اما علاوه بر اين فرموده که اجماع داريم، عن منقول و عن محصّل. «الاجماع بقسميه عليه». بعد هم فرمودند روايات متواتري در مسئله داريم. اشکال ديروز اين بود که اين روايات متواتر چيست. اشکال چند روز قبل به محقّق اين بود که، اينکه شما مي‌فرماييد ضروري دين را منکر شده است، آيا ضروري مذهب را منکر شده يا ضروري دين را؟!

اگر ضروري مذهبي باشد، سنّيها عدل را قبول ندارند و امامت را هم قبول ندارند، در حالي که از نظر ما از اصول دين است. لذا مشهور در ميان اصحاب شده که اصول دين سه چيز است و اصول مذهب پنج چيز است. اصول دين، يکي خدا و توحيد و يکي نبوت و معاد جسماني است و اما اصول مذهب، يکي خدا و ديگري عدل، ديگري نبوت و ديگري امامت و پنجم معاد جسماني است. لذا درحالي که سنّي عدالت خدا را قبول ندارد و جبر فقط است، شما در حالي که اصول مذهب را منکر است، اما نمي‌گوييد نجس است. همچنين شيعه امامت را پايه و اساس همه چيز مي‌داند و همينطور هم هست؛ اما نمي‌گوييد که سنّي نجس است براي اينکه ضروري از ضروريات مذهب را منکر شده است. لذا به اين عبارت مرحوم محقق اشکال داشتيم و عبارت مرحوم محقق اين بود که فرمودند: ايصح نکاح الناصب المعلن بعداوة اهل البيت (ع)، لارتکابه مايُعلمُ بُطلانه من دين الاسلام.

صاحب جواهر هم اين را قبول دارند. البته به مُعلن اشکال کردند و اما به اين اشکال نکردند و گفتند: «لارتکابه مايُعلم بطلانه من دين الاسلام».

و علي کل حالٍ اين از اصول دين نيست و اصول مذهب است و کسي که ضروري از ضروريات شيعه را منکر باشد، اين نيست که بگوييم هرکه ضروري از ضروريات دين را قبول نداشته باشد و بعد هم مثال به نماز مي‌زنيد و مي‌گوييد هرکه نماز را قبول نداشته باشد؛ و اما نمي‌گوييد کسي که ضروري مذهبي را قبول نداشته باشد، مثل اينکه امامت را قبول ندارد، کافر است. سابقاً بحثش را کرديم و رسيد به اينجا که سنّي مسلمان است و سنّي کافر نيست.

لذا اين فرمايش مرحوم محقّق «لارتکابه مايُعلمُ بُطلانه من دين الاسلام» را سابقاً اشکال کرديم و گفتيم که از اين راه نمي‌شود وارد شد. روايات متواتر را هم گفتيم راجع به قتلش همين است، روايات متواتر است و اجماع به قسميه هست و کسي هم شبهه نکرده است و اما راجع به نکاحش ديروز گفتيم که روايات متواتر پيدا نکرديم. رواياتي که در باب 10 است، بر روي هم دلالت مي‌کند بر کراهت شديده.

حال روايات 1 و 3 از باب 10 را بخوانم. صاحب جواهر هم که ادعاي تواتر کرده، همين روايات باب 10 را گفته و 20 روايت هست و در اين 20 روايت، مفروقٌ عنه گرفتند که اين نکاحها دلالت مي‌کند که نکاح ناصبي جايز نيست. اما ديروز اين روايات «أحب» و روايات «افضل» و امثال اينها را خوانديم، اينها تعارض است و تعارض بدعوي هم هست و جمع عرفي دارد و جمع عرفي به اينکه کراهت شديده دارد. لذا آنچه انسان را گير انداخته، همين اجماع است. از يک نظر روايتها دلالت ندارد و از يک نظر هم اجماع در مسئله هست و اما اين را هم توجه کنيد که مرحوم صاحب جواهر همين روايات باب 10 را آورده، اما مي‌فرمايد روايتها دلالت ندارد، بلکه مسئله را برمي‌گرداند به اينکه ضروري از ضروريات دين را منکر است. به صاحب جواهر مي‌گفتيم که ما بايد از نظر روايات جلو بياييم و ضروري از ضروريات دين نيست، بلکه ضروري از ضروريات مذهب است و نمي‌توان از راه ضروري از ضروريات جلو آمد؛ صاحب جواهر همين روايات باب 10 را نقل کرده و اين روايتها با هم مي‌جنگد و با هم تعارض دارد.

 

روايت 1 از باب 10:

صحيحه فضيل: لايتزوّج المؤمن الناصبية المعروفة بذلک.

اين همان حرفهاي ديروز است. ناصبي در روايات ما دو اطلاق دارد. گاهي مي‌گويد ناصبي و اراده مي‌کند سنّي را و گاهي هم مي‌گويد ناصبي و قرينه مي‌خواهد. گاهي هم مي‌گويد ناصبي حربي و گاهي ناصبي که سبّ اهل بيت کند. لذا نمي‌داند مراد از ناصبية در اينجا چيست!

اگر حربي باشد، دلالتش خوب مي‌شود و اگر سنّي باشد، دلالتش خوب نيست؛ براي اينکه بايد حمل کنيم بر کراهت شديده.

 

روايت 3 از باب 10:

صحيحه عبدالله بن سنان قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن الناصب الذي عرف نصبه و عداوته، هل يزوجه المؤمن و هو قادر علي رده و هو لا يعلم برده؟ قال: لا يتزوج المؤمن الناصبية و لا يتزوج الناصب مؤمنة، و لا تتزوج المستضعف.

در مستضعف، نود درصد مردم، چه سنّي و چه شيعه، از مستضعفين هستند. همين است که در روايت 10 سؤال مي‌کند که من در بلادي هستم که همه سنّي هستند، حال چه کنم؟ حضرت فرمودند با مستضعفين ازدواج کن.

نود درصد خانمها هم مستضعف هستند. براي اينکه در اسلام کار نکردند و يک اسلام پدر و مادري دارند و طبق آن اسلام عمل مي‌کنند. لذا اين روايت مستضعف هم دارد و مستضعف را حتماً بايد حمل بر کراهت کنيم. لذا روايت 3 جملۀ عداوة دارد و مستضعف هم در کنار آن هست، پس دلالت مي‌کند بر کراهت. درحالي که اين آقا مي‌خواسته درست کند، و خراب کرده است. يعني روايتهايي که من خواندم، هيچکدام اينطور نبود که به حسب ظاهر نشود از آن حرمت را فهميد. اما اين روايت 3 مستضعف هم دارد. عن الناصب الذي عرف نصبه و عداوته، هل يزوجه المؤمن و هو قادر علي رده و هو لا يعلم برده؟ قال: لا يتزوج المؤمن الناصبية؛ بگوييم آن ناصبي که تو فرض کردي، والا ممکن است کسي بگويد که ناصبي در اينجا اطلاق دارد و سنّي و غيرسني را مي‌گيرد. « و لا يتزوج الناصب مؤمنة، و لا تتزوج المستضعف»، يعني با مستضعف ازدواج نکن.

گفتم روايات زيادي در همين باب هست که سؤال مي‌کند من نمي‌توانم به غير از سنّي ازدواج کنم؛ حضرت هم فرمودند: «عليک بالبُحل» يعني با مستضعف ازدواج من. دوباره در روايت ديگر سؤال مي‌کند. به زراره مي‌گويند چرا ازدواج نمي‌کني؟! مي‌گويد اينها خرابند. آنگاه مي‌فرمايند: «عليک بالبُحل». در بعضي جاها هم به جاي «عليک بالبحل»، مي‌فرمايند «بملک يمين». همۀ اينها بر روي هم دلالت مي‌کند بر اينکه ازدواج کردن با سنّي، چه ناصبي و چه غيرناصبي، کراهت شديده دارد.

چيزي که به آن توجه بفرماييد؛ اينکه مرحوم محقق يک تسلط خوبي به روايات اهل بيت داشتند. کتاب شرايع که اينقدر جا باز کرده است، مثل صاحب جواهرها، سي و دو شرح بر اين جواهر نوشته شده است و دليل بر حقانيت و دليل بر حقيقت و تقواي مرحوم محقق است و از نظر روايات خيلي به روايتها وارد بوده است. هم وارد بودند و هم متقيد به روايات اهل بيت بودند. آنگاه در مسئلۀ ما ايشان تمسّک به روايت نکرده است؛ درحالي که صاحب جواهر مي‌فرمايند روايات متواتر داريم، اما تمسّک به روايت نکرده و رفته روي قاعده؛ که اينها ضروري از ضروريات دين را منکرند، بنابراين نمي‌شود با اينها ازدواج کرد، براي اينکه کافر هستند. مرحوم صاحب جواهر هم فرمايش ايشان را تصديق مي‌کند و اما مي‌فرمايند روايات متواتر دارد. وقتي هم مي‌خواهند روايات متواتر را نقل کنند، چهار ياپنج تا از روايات باب 10 نقل مي‌کنند و مرحوم صاحب جواهر هم روي روايتها ان قلت قلت نمي‌کنند و مفروقٌ عنه مي‌گيرند و بر سر مسئلۀ ديگر مي‌روند. اتفاقاً مرحوم صاحب جواهر راجع به ازدواج با سنّي، تقريباً پنج ـ شش صفحه عالي صحبت کرده‌اند و اما راجع به ناصبي، نصف صفحه در جواهر است و فرمودند اجماع به قسميه داريم و روايات هم متواتر است و دو سه نمونه از روايات متواتر را نقل مي‌کنند و مسئله را تمام مي‌کنند. و اي کاش مرحوم صاحب جواهر کمي از دقتهاي خود را در اينجا آورده بودند و از ايشان استفاده مي‌کرديم.

مسئله مشکل است. از يک جهت اجماع هست؛ و همه بالاخره گفتند قتل ناصبي واجب است و ناصبي نجس است و «انجس من الکلب» است و زن ناصبي بر او حرام است و نمي‌تواند زن مسلمان هم بگيرد و اگر هم زن است، نمي‌تواند شوهر مسلمان کند. اين اجماع هست و اما از آن طرف اين ادلّه هست. يعني ادله مي‌آيد و زير اجماع ما را مي‌زند. مرحوم محقق که خيلي از اين چيزها واردند، مي‌فرمايند نکاحش باطل است، چون ضروري از ضروريات دين را منکر است. صاحب جواهر هم همين را امضاء مي‌کند.

ما در روز اول گفتيم که اگر بخواهيم اين را درست کنيم، بايد تمسّک به روايات کنيم و نه تمسّک به اينکه ضروري از ضروريات دين را منکر است. آنچه هست اينست که واقعاً امامت ضروي دين است، لذا شيعه مي‌گويد اصول دين پنج مورد است؛ اما بالاخره امامت اصولي دين نيست و اصولي مذهب است. موّدت هم باز به امامت برمي‌گردد براي اينکه وقتي آيات مودت را جمع کنيم، به امامت برمي‌گردد. بالاخره امامت از اصول دين است و اما ما که مي‌خواهيم اين را درست مي‌کنيم، خواهيم گفت که سه مورد از اصول دين است و دو مورد از اصو مذهب است؛ پس اصول دين در نزد ما شيعيان پنج مورد است اما در نزد سنّيها سه مورد است. لذا آن کساني هم که گفتند ضروري من ضروريات دين؛ همه گفتند آن کسي که منکر اسلام شود و اسلام را قبول نداشته باشد. مرحوم محقق هم مي‌فرمايند: «لارتکابه مايعلم بطلانه من دين الاسلام»، يعني اگر کسي ضروري از ضروريات اسلام را منکر شود، نجس است؛ مي‌گويند يعني ضروريات دين و نه ضروريات مذهب. لذا اين مثال در رساله‌ها آمده، مانند کسي که نماز را قبول ندارد. مرحوم محقق هم بايد در اينجا بگويند: «لارتکابه ما يعلم بطلانه من دين الاماميه، يا من دين الشيعه» و مسلّم است که هيچ سنّي نداريم که بگويد ابن ملجم نجس است. اما شيعه مي‌گويد «انجس من الکلب» است و شيعه است که مي‌گويد قتلش واجب است و نکاحش هم باطل؛ و اما در فقه سني پيدا نمي‌کنيد که يک سني بگويد هرکه ضروري از ضروريات مذهب را منکر شود، يعني کسي که امامت را قبول نداشته باشد، نجس است. اگر اينطور باشد، اول خودش نجس است. لذا امامت بالاتر از اين حرفهاست. عدل خيلي بالاتر از اين حرفهاست. اينکه ما عدل را در اصول دين گذاشتيم، براي اينست که عدل مهم است و الاّ اينها صفات خدا را خيلي منکرند.

ابن تيميه، خيلي به عالم اسلام ضرر زد. همين ابن تيميه که وهابيت و سلفيها را آورده و الان بلاي جان همۀ مسلمانها و حتي سنّيها شده است. اين ابن تيميه که القاعده را آورده و بلاي جان مسلمانها شده است؛ راجع به تجسم خدا صحبت مي‌کرد. در آخر کار گفت اي مردم همينطور که من از منبر پائين آمدم، خدا در شب دوشنبه‌ها از آسمان پايين مي‌آيد و يک تفريحي در کرۀ زمين مي‌کند و مي‌رود. اينها يکي دو نفر نيستند که ضروريات دين را منکرند. اگر در حرف رويم، خواهيم ديدکه خيلي حرف هست.

صبح در مسجد اميرالمؤمنين گفتم که بهلول که در زمان امام صادق و امام موسي بوده، خيلي براي تشيّع و براي اسلام کار مي‌کرد. يک وقت در پاي منبر ابوحنيفه نشسته بود و ابوحنيفه گفت هرچه ما بکنيم هيچ ربطي به ما ندارد و همه از خداست. اگر خدا باشد، بايد ببينيم؛ براي اينکه انسان بايد هر چيزي را ببيند وگرنه خدا نيست. پس خدا قابل رؤيت است.

سوم اينکه شيطان نمي‌سوزد براي اينکه از آتش است و آتش هم آتش را نمي‌سوزاند. بهلول يک کلوخي پيدا کرد و در مقابل منبر آمد و به سر ابوحنيفه زد و فرار کرد. بالاخره سر شکست و نزد هارون رفتند و درحاليکه که بهلول خيلي در مورد هارون حرف مي‌زد اما بهلول را خيلي دوست داشت. هارون گفت چرا سر ابوحنيفه را شکستي؟

بهلول گفت: من نشکستم،‌بلکه خدا شکست. براي اينکه خودش مي‌گويد که ما هيچ کار هستيم و هرکاري که هست، خدا کرده است. بعد گفت اين آقا مي‌گويد هرچه هست، بايد ديده شود، حال درد سر اين مرد کجاست؟ چرا ديده نمي‌شود؟!

سوم اينکه اين آقا مي‌گويد شيطان از آتش است و آتش نمي‌تواند او را بسوزاند؛ پس ما هم از خاک هستيم و کلوخ نبايد سر اين را بشکند؛ بنابراين معلوم است که اين آدم نيست، زيرا کلوخ سرش را شکسته است.

اگر ما بخواهيم اينگونه وارد شويم، يکي و ده و صد تا نيست و سنّي ضروري از ضروريات مذهب را منکر است. بايد بارها در اين باره کتاب نوشته شود. بله ضروري از ضروريات دين، مانند نماز و توحيد؛ و الاّ چون عدل خيلي کاربرد دارد، ما آن را جزء مذهب قرار داديم. و علي کل حالٍ با اين حرفها نمي‌شود مطلب را صاف کرد. من خيلي مي‌خواهم اين مطلب صاف شود، به غير از اجماع.

روايت «انجس من الکلب» است، اما آيا اين انجس من الکلب دلالت دارد يا دلالت ندارد؟!

بله «انجس من الکلب» است و اگر ما بگوييم خوارج مانند کلب هستند، آنگاه کلب در روز قيامت حسابي از ما بازخواست مي‌کند که چرا اين را به ما تشبيه کردي؛ پس «انجس من الکلب» است. اما حال دلالت کند بر نجاستش يا دلالت کند بر حرمت مناکحه.

اين چند مسئلۀ کفر که بعد هم مسئلۀ سني آمد و الان هم مسئلۀ ناصبي جلو آمد؛ اينها از مسائل مشکل است، زيرا اگر در اجماع برويم، خواهيم ديدکه اجماع در مسئله هست و هم قدماء‌و هم متأخرين و هم متأخر متأخرين؛ و اما از آن طرف اينها مدرک نشان مي‌دهند. مثل محقق که تمسّک به اجماع نمي‌کند، بلکه مي‌گويد اين ضروري از ضروريات دين را منکر است. صاحب جواهر هم که تمسّک به اجماع مي‌کند و مي‌فرمايد: «و تدلّ عليه رواياة متواتره» و زيرآب اجماع را مي‌زند. زيرا اجماعي حجت است که گنگ باشد و بتواند بنماياند و کاشفيت داشته باشد و اما اگر محتمل المدرکيه و مقطوع المدرکيه باشد، يک تعييري بيشتر نيست. اما نمي‌شود از اجماع گذشت و خلاف اجماع حرف زد. مخصوصاً اينکه مسئله موافق با احتياط هم هست. ديروز مي‌گفتم که بهترين کار اينست که بگوييم اجماع و احتياط. احتياط اقتضاء مي‌کند که مناکحه کافر من جمله «انجس من الکلب» و خوارج، جايز نباشد.

صاحب جواهر اهل کتاب را نجس مي‌داند اما در اينجا هفت ـ هشت صفحه صحبت کردند و فرمودند عقد دائمي با يهودي و نصراني جايز است و گفتند مي‌شود به عقد دائم زن يهودي و نصراني را گرفت. از آن طرف براي موقتش هم اجماع داريم و سابقاً صحبت کرديم و اجماع هم خيلي بالاست و گفتيم صيغه بلااشکال است.

حال اگر کسي عصباني شد و يک جمله گفت؛ اين چه مي‌شود؟!

در اين مورد اجماع و روايت نداريم و اينکه در رساله‌ها نوشته ولو اينکه عصباني باشد، قتلش واجب است و نجس است، اصولاً اين خيلي داغ است. حال اين عصباني شده و غلط کرده است و قرآن مي‌فرمايد: (لا يواخذکم الله باللغو فی ايمانکم و لکن يواخذکم بما عقدتم).

مسئلۀ ديگر اينست که چرا قاعدۀ رفع در اينجا نيايد. يک شخصي به اين حرفها جاهل است. مثل نوددرصد اين مزخرفها که اين چيزها را بلد نيستند و امام زمان را مسخره مي‌کنند. اين جاهل است، پس چرا «رفع مالايعلمون» اين را نگيرد. سهل کرده و درحال سهو و نسيان است، پس چرا حديث رفع اين را نگيرد. لذا اگر اجماع در مسئله باشد و روايتها هم دلالت داشته باشد، اگر عصباني باشد، بگوييم طوري نيست و اگر هم جاهل باشد، طوري نيست و اگر هم سهو و نسيان باشد، طوري نيست؛ چنانچه قاعدۀ رفع را در اضطرار آوردند و قرآن هم راجع به عمار قضيه را متعرضند که به عمار و رفيقش گفتند که سبّ به پيغمبر اکرم کنيد. رفيقش اين کار را نکرد و او را کشتند و اما عمار سبّ به پيغمبر اکرم کرد و بعد که خدمت پيغمبر اکرم آمد؛ پيغمبر فرمودند بارک الله، خوب کاري انجام دادي. او شهيد شد اما تو هم خوب کاري کردي که در حال اضطرار، سبّ به من کردي.

علي کل حالٍ ظاهراً اگر کسي قائل به اجماع و امثال اينها باشد و اينها را استثناء کند، ظاهراً استثناء بجاست.

و صلّي الله علي محمّد وَ آل محمّد