عنوان: تهذيب نفس
شرح:

اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح‏لى صدرى و يسرلى امرى و احلل عقدة من لسانى يقفهوا قولى.

مسأله تهذيب نفس يك مسأله عقلى است آنهم عقل ضرورى اگر از عقل بپرسند از اوجب واجبات چه چيزى است مى‏گويد تهذيب نفس و اينهم كه بزرگان او را از اوجب واجبات مى‏دانند از همين جا سرچشمه مى‏گيرد به عبارت ديگر وجوبش اگر در قرآن آمده اگر در روايات آمده وجوب ارشادى است عقل ما وقتيكه اطراف قضيه را درك بكند وجوب تهذيب نفس را از اوجب واجبات مى‏داند لِمِ قضيه از نظر قرآن از نظر روايات از نظر عقل اين است كه اگر صفت رذيله‏اى بر دل حكم فرما باشد اين انسان نمى‏تواندسعادتمند بشود كه قرآن مى‏فرمايد نمى‏تواند «لا يَومَ لايَنْفَعُ مالٌ و بنونَ اِلّا مَن أَتَى اللّه‏َ بِقَلْبٍ سَليمٍ»[1] فقط قلب سليم قلب خالى از صفات رذيله اين است كه آنجا مى‏تواند سعادتمند بشود و الا هيچ چيزى نمى‏تواند انسان را سعادتمند بكند «لايَنفعُ مالٌ و لابنونَ» كه اين از باب مثال است دو مصداق روشن آورده در حقيقت آيه شريفه مى‏فرمايد كه «يوم لا ينفع شى‏ءُ الا قلب السليم» و جدا هم چنين است وقتى انسان برود توى اجتماع اينكه مطالعه اطراف خودش را بكند مطالعه كارها رفتار افكار مى‏بيند كه چنين است بقول قرآن شريف اگر صفت رذيله‏اى بر دل حكم فرما شد نظير يك كوزه‏اى است كه در آن كوزه شراب باشد ديگر تراوش اين كوزه شراب است اگر صفت رذيله‏اى در دل شد، دل ظرف او شد فكر اين دل پليد است ديگر گفتار اين دل پليد است ديگر كردار اين دل پليد است اگر پليد نباشد بقول قرآن «لايخرج الا نكدا» به زور است اگر هم ديديم فكرش، گفتارش كردارش پليد نيست اين يك زور است يك خودبستگى است و الا اگر دل را به حال خودش رها بكند فكر پليد است گفتار پليد است، كردار پليد است «قل كُلَ يعمل على شاكلته» از كوزه برون تراود آنچه در اوست شما يك صحراى را يك زمينى را شخم نزن مخصوصا اگر شوره‏زار هم باشد علف هرزه‏هايش را نگير و گندم در او بپاش هيچ نمى‏دهد بايد زمين آباد باشد «وَ البَلَدُ الطَّيِّب يَخرُج نباته بإذن ربّه و الّذى خبث لايخرج الّا نكدا»[2] عقل ما مى‏گويد وقتى چنين باشد رفع صفت رذيله از اوجب واجبات است اين جمله‏اى كه از مرحوم علامه نقل مى‏كنند دروغ نگيريد سبك نگيريد كه مرحوم علامه مى‏خواست فتوا بدهد اينكه آب چاه به ملاقات نجس، نجس نمى‏شود كراست اول رفت چاهش را پر كرد حاضر شد كه برود از همسايه‏ها آب بياورد اول رفت چاه را پر كرد بعد فكر كرد بعد فكر كرد بعد فتوا داد اين سر مشق مرحوم علامه مثل فتواى مرحوم علامه براى ما طلبه‏ها خيلى مفيد است اگر العياذباللّه‏ يك انسان پول طلب پول پرست شد شب توى نماز شب روى نماز شب اثر مى‏گذارد من نمى‏گويم من و شما اين نه اين توقع را نه از خودم دارم نه از شما و نه از بالاتر از من و شما اما بدانيد هست حضرت امام رضوان‏اللّه‏تعالى‏عليه مى‏گفتند كه مرحوم آقاى شاه‏آبادى بعضى اوقات كه حالى پيدا مى‏كردند يك حرفهاى بكرى مى‏زدند و بعضى اوقات مى‏گفتند اف بر آن كسيكه توفيق شب بيدارى پيدا كند توفيق نماز شب پيدا كند خدا را به اسماء و صفاتش قسم بدهد يعنى به اهل‏بيت عليه‏السلام و آنجا دنيا بخواهد اُف بر اين راستى هستند گفتم مربوط به من و شما نيست به بالاتر از من و شماها هم نيست راستى هستند يك افرادى كه وقتى احساساتى دينى شدند احساساتى اخلاقى شدند راستى مى‏گويد اف باد بر آن كسيكه به جاى اينكه بگويد خدايا تو را مى‏خواهم نه چيز ديگرى نه كس ديگرى مرحوم شهيد همين فقيه عالى قدر همين فقيهى كه شرح لمعه‏اش را مى‏خوانيم اين مسالك ايشان مى‏گويد كه فقيه بزرگى است ايشان فتوا مى‏دهد سيد ابن طاوس هم فتوا مى‏دهد كه اگر كسى نيت در نمازش اين باشد كه به بهشت برود يا جهنم نرود نمازش باطل است اينها چى مى‏خواهند بگويند براى من نيست براى شما نيست براى فقه شهيد هم نيست اما بدانيد شهيد آنوقتى كه احساس توحيدى برايش پيدا مى‏شود آنوقت كه راستى توحيد افعالى برايش حكومت پيدا مى‏كند مى‏تواند فتوا بدهد سبب هم اين است راستى اگر آن فكر كار بكند فكر خوديت حالا اين خوديت يك دفعه در دنيا است خودم نه غير يك دفعه قدرى پائين‏تر است خودم خود و غير هر دو اما بالاخره خودم يك وقت هم راجع به آخرت است جهنم نروم بهشت بروم مرحوم شهيد مى‏فرمايد كه وقتى مى‏خواهى نيت كنى وقتى مى‏خواهى معراج بروى اين طور بگو كه «فَوَجَدتُكَ اَهْلَ لِلْعِباده فَعَبدتُكْ» همان جمله اميرالمؤمنين اگر راستى انسان هنوز خوديت منيت اينها در دل باشد توى اخلاقش اثر مى‏گذارد توى فقهش اثر مى‏گذارد بقول حضرت امام توحيد هم بنويسد شرك است توى توحيدش اثر مى‏گذارد با اين اطراف قضيه وقتى فكر بكنيم مى‏بينيم كه از اوجب واجبات اين است كه ما درخت رذالت را از دل بكنيم نمى‏شود هم مشكل است درخت فضيلت به جاى آن غرس كنيم بارور كنيم از ميوه او استفاده كنيم مصداق «مثلاً كلمةً طيبةً كشجرةٍ طيبةٍ اصلها ثابتً و فرعُها فى السَّماءِ تُؤتِى اُكُلها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها»[3] راستى هم چه مزه‏اى دارد قطعا مزه‏اش را چشيده‏اند مزه ميوه اين درخت را چشيده‏ايد و اين را عقل مى‏گويد از اوجب واجبات است وقتى اطراف قضيه را رويش فكر بكنند اگر هم برود توى تاريخ برود توى ديگران و در حال ديگران فكر كند عرض كردم نه در حال خودش فكر كند ما اين قانون محاسبه را اقلاً بيست و چهار ساعت ببينيد چه مى‏شود ما قافل هستيم يعنى فكر مى‏كنيم كار را انجام مى‏دهيم گفتار را مى‏گيريم بعد هم فراموش مى‏كنيم حالا اگر خيلى مرد باشيم يك استغفار رويش بكنيم رهايش بكنيم اما راستى اگر قانون محاسبه بيايد جلو مو را از ماست بكش بيست و چهار ساعت راجع به خودت ببين چه خبرها مى‏شود ببين چه چيزها در مى‏آيد البته بايد ببينى به خودمان با دقت كامل با عدم توجيه لذا «ليس منا من لايحاسب نفسهُ كل يوم» نظير اين روايت زياد است كه به ما قانون محاسبه مى‏گويد و اين قانون محاسبه هر كسى مفصل چيزى گفته يعنى هر معلم اخلاقى براى خودش يك جور قانون محاسبه درست كرده و اين مرحوم آقاى بهارى رضوان‏اللّه‏تعالى‏عليه كه مرد بالاى بوده ايشان مى‏گويند لااقل موقعيكه مى‏خواهيد بخوابيد وضو بگير رو به قبله كلاه خودت را قاضى كن ببين امروز چه شد و بعد برو توى رختخواب و الا اگر اينجورى بروى توى رختخواب كم كم با يك وضع بدى مى‏روى در قبر ديگر بيدار مى‏شود «فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم الحديد»[4] مى‏گويد اين چى است «لايُقادرُ صغيرةً و لاكبيرةً اِلّا احصاها» مى‏گويد قبل از آنكه ويل، ويل شروع بشود يك حساب دقيقى بكن حالا براى همين بحث ما راستى يك حساب دقيقى بشود حالا براى همين بحث ما راستى يك حساب دقيقى بشود يعنى وقتى مى‏خواهيم برويم توى رختخواب يك حساب دقيق بدون توجيه نفس امّا عجب است ما را گول مى‏زند حسابى بالاترين كسى كه ما را گول مى‏زند نفس ما بدترين دشمن «ما اعدا عدوك نفسك بين جنبك» اين توجيه‏ها يعنى گول زدن امّا خوب هم بلد است توجيه بكند مخصوصا طلبه هم باشد طلبه ملاّ خوب مى‏شود توجيه كرد چى را نمى‏شود توجيه كرد شما اصلاً يك چيز پيدا كنيد نشود توجيه كرد اين توجيها اگر راستى آدم مو را از ماست بكشد توجيه نكند و راستى يك حساب دقيق از گفتار و كردار نيات افكار خيلى خراب در مى‏آيد از كجا سرچشمه مى‏گيرد قلب سليم نيست وقتى قلب سليم نشد ديگر خواه ناخواه گفتار پليد است مگر اينكه جلويش را بزور بگيرند و به زور كارهاى خوب انجام بدهند و الا اگر فكر را به خودش بگذارند پليد است گفتار پليد است كردار پليد است اين چند آيه كه در سوره مدثر است اينها را راستى فراموش نكنيد بعد هم وقتى آن قضيه را براى ديگران گفتيد براى خودتان گفتيد بياييم توى خودمان نكند چنين باشيم غفلت داشته باشيم برويم توى اطرافيانمان ببينيم كه وضع فعلى ما چرا اينجور است نكند همان قضيه پنج شش آيه داغ سوره مدثر باشد برويم توى تاريخ قطع نظر از اين پنج شش آيه ببينيم كه تاريخ چى حكم مى‏كند چى به ما مى‏گويد اين وليد ابن معير گل سر سبد عرب بوده است ريحانه الادب و راستى مهم بوده است اين توى مسجدالحرام نشسته بود پيغمبر اكرم آمدند پهلويش نشستند شروع كردند به اول سوره فصلت را خواندن يك قدرى اين آيات را كه خواند جاذبه، جاذبه قرآن ابن وليد را گرف ديوانه‏وار پا شد آمد دست گذاشت به دهان پيغمبر نخوان، نخوان به آن رحمى كه بين من و تو است نخوان پيغمبر نخواند حالا چرا نخواند تو كه ديوانه شدى چرا نمى‏گذارى بخواند كه ديوانه‏تر بشوى تو كه مست فصاحت و بلاغت شدى چرا نمى‏گذارى بخواند بالاخره ديد كه هم كاسه‏هياش هم پيمانهايش آنجا نشسته‏اند ابى‏سفيان، شيبه، ابى‏جهل و امثال اينها نشست در ميان اينها مرحوم طبرسى نقل مى‏كند يك جملات عجيبى را گفت كه اين قرآن اين آقا اين است «ان لهُ لطراوة و ان لهُ لحلاوه ان اعلاهُ لمثمر و ان اسفلهُ لمغذق و انه يعلوُ ولو يُعلى عليه» ببينيد خود اين جملات خيلى با فصاحت و بلاغت است بقول يكى از فصها مى‏گويد كه اين شش مرتبه اين واو را تكرار كردن اين جور صحبت كردن راستى در حد بالاى فصاحت و بلاغت خيلى شيرين است اين شيرين راجع به چى است تو اين دشمن‏ها مى‏گويد اين قرآن يك شيرينى خاصى دارد يك طراوت خاصى دارد ريشه‏هاى او محكم شاخه‏هاى او بارور هيچ كلامى بالاى اين كلام نمى‏تواند باشد و از بس نمى‏دانم ناراحت شده بود سرمست شده بود پا شد رفت اينها ديدند كه يك مرتبه دو مرتبه تكرار بشود گل سر سبد عرب مى‏رود يعنى مسلمان مى‏شود گفتند چه بكنيم ابى‏جهل گفت من درست مى‏كنم او را مى‏شناخت خدا نكند صفت رذيله‏اى بر دل كسى حكم‏فرما بشود اين صفت رذيله را تحريك كنند. تحريك بشود راجع به آن صفت رذيله احساساتى بشود ابى جهل آمد خانه‏شان يك حال غم و اندوهى هم به خود گرفته بود به ابى جهل گفت چى شده است گفت راستش اينها به تو مى‏گويند خِرِفْت شده‏اى و چون خِرِفْت شده‏اى مى‏خواهى بروى مسلمان بشوى مردم پولت بدهند اين آدم متكبر بهش برخورد گفت اينها چى است مى‏گوى گفتند خوب ديگر دارند مى‏گويند، مى‏گويند تو خرفت شده‏اى مى‏خواهى بروى مسلمان بشوى پولت بدهند اين حرفهاى هم كه زدى توى جلسه ما اينهم دليلش اين جملات راجع به قرآن اينهم دليلش پاشو برويم ببينم چى پا شد آمد آن هم كاسه‏هايش مهيا بودند آمد نشست گفت كه چه بكنيم كه اين پيغمبر را با اين قرآنش از صحنه بيرون بكنيم حالا قبلش آن فصاحت و بلاغتش آن احساساتى كه پيامبر برايش بوجود آورده بود گفت ان لهُ لطراة ان لهُ لحلاوة... نمى‏دانم از اينها كه گفته‏اند حالا مى‏گويد چه بكنيم بعد خودش گفت كه مى‏شود به اين بگوييم اين آقا ديوانه است همه گفتند الهم لا چه جور يك كسى كه مشهور در ميان مردم است كه اين عاقل است ما چه جور مى‏توانيم بگوييم اين ديوانه است اين فكر را نكن بخواهيم اين تهمت را بهش بزنيم كه ديوانه است نمى‏شود گفت مى‏شود بگوييم كه دروغگو است گفتند الهم لا چه جور چهل سال به صداقت چهل سال به ادب اخلاقى چه جور ميشود نه مى‏شود، مى‏شود بگوييم كاهن است الهم لا اين جن زده با اجنه سر و كار دار از آن بالا حرف بزن چهل سال است اين حرفها درونش نبوده است الهم لا اين تهمت را هم نمى‏خورد قرآن مى‏گويد بنا كرد فكر كند فكر چى اينكه چه كار كنيم اين قرآن را اين پيامبر را از صحنه بيرون ببريم قرآن كه «يعلو و لايعلى عليه» همين هى فكر كرد قرآن مى‏گويد هى فكر كرد فكرش را آورد سر زبان باز برگرداند هى فكر كه ناگهان يك چيزى به ذهنش آمد «القى الشيطان فى فمه» گفت يك چيزى بهتان بگويم خوب مى‏چسبد و او اين است كه بگوييم جادوگر است براى اينكه آدم‏هاى جادوگر بين پدر و پسر بين برادرها جداى مى‏اندازند و او اين كار را رده است الان توى مكه برادرى ايمان آورده يكى نياورده با هم اختلاف دارند پسر ايمان آورده پدر ايمان نياورده با هم اختلاف دارند زن ايمان آورده شوهر نياورده با هم اختلاف دارند اين اختلاف خوبى انداخته مى‏گوييم جادوگر است ساحر است گفتند الهم نعم خوب فكرى است كه بعد هم تهمت را زدند و گرفتند قرآن از اين قضيه خيلى عصبانى شده راستى خدا غضب كرده است و نظير اين آياتى كه در سوره مدثر است راجع به اين ريحانة العرب در تمام قرآن نداريم مى‏فرمايد «انَّهُ فَكَّرَ و قَدَّر» آن آخرش كه آمد و نشست و هى گفت تهمت بزنيم و آخرش رسيد به اينكه خودش يك چيزى جور كرد اين آخرى را قرآن مى‏گويد كه دو مرتبه هم مى‏گويد مرگ باد بر اين مرگ بر تو با اين فكرت مرگ بر تو با اين كارت «اِنَّه فكَّر و قدَّر فقتل كيف قدّر ثمّ قتل كيف قدّر ثمّ نظر ثمّ عبس و بسر ثمّ ادبر و استكبر فقال ان هذا الّا سحرٌ يُؤثرُ اِن هذا اِلّا قَولُ البَشر»[5] همان قضيه را قرآن نقل مى‏كند اما با دو مرتبه كه مرگ باد بر اين فكرت مرگ بر تو با اين فكرت اين قرآن كه قصه نمى‏خواهد بگويد راستى چه جور مى‏شود انسان به اينجا مى‏رسد چرا انسان اين جور مى‏شود اينها كه مى‏دانستند اين قرآن است وحى است همه سيره‏نويس‏ها نظير ابن هشام، حلبى، صاحب مروج الذهب، طبرى آن اندازه‏اى كه من بررسى كردم
ابن ابى الحديد همه اينها مى‏نويسند كه بالاخره كار رسيد به اينجا كه قانون وضع كردند كه كسى با پيغمبر تماس نگيرد، مثل اينكه استكبار جهانى براى ما تحريك اقتصادى تحريم تكلمى تحريم رابطه‏اى درست مى‏كند اين جور اينجا مرادم است در حاليكه قانون وضع كردند كه كسى گوش به قرآن پيغمبر ندهد شب از نصف شب به آنطرف پيغمبر قرآن مى‏خواندند همين اول سوره مزمل خطاب شد به پيامبر قرآن بخوان «و رتل القرآن ترتيلا» توى دل شب «يا ايّها المُزَّملُ قُم الّيلَ الّا قَليلاً نِصفَهُ اَوِ انْقُص منه قليلاً او زِد عليه و رَتِّلِ القُرانَ ترتيلاً» لذا پيغمبر اكرم آخر شب قرآن مى‏خواند اما با جاذبه خاصى اينها همه مى‏آمد خواب را رها مى‏كردند به قرآن پيغمبر گوش مى‏دادند و لذت مى‏بردند بعد روشن كه مى‏شد اين او را مى‏ديد او اين را مى‏ديد او مى‏گفت براى چى آمدى ما قانون وضع كرديم مى‏گفتند فردا شب نمى‏آيم ابن ابى الحديد مى‏گويد از فردا شب زودتر مى‏آمدند يك همچنين قومى چرا چنين مى‏كنند اين پيغمبر كه از خويشانش بود اين قرآن در دلشان در شهرشان نازل شده چرا اينجور چرا نمى‏گويند الحمدللّه‏ رب العالمين قرآن در شهرمان نازل شده قرآن در خويش و قوم‏هايمان نازل شده ما بايد طرف‏دار باشيم به جاى اينها توطئه روى توطئه و توطئه روى توطئه و بالاخره كار برسد به اينجا كه قانون تحريم تكلمى تحريم كلامى البته اينها تحريم سياسى براى پيغمبر جلو بياورند چرا مرگ بر تكبر مرگ بر حسادت راستى مى‏گويند كه مثالهاى جامعه اين فكر جامعه اين ملا نصرالدين كه اصلش يك خرافات است اما از زبانش يك چيزهاى خوبى نقل مى‏كنند كه پسرش مرده بود مى‏آمد روى قبرش يك مقدار فاتحه مى‏خواند و گريه مى‏كرد بعد هم دو تا لگد به قبرش مى‏زد مى‏گفتند چرا مى‏گفت امّا پسرم است مرده، لگدم همكارم مرده و راستى هم اينجور. حالا ولو پسرش خوشحال است نه خوب ديگر قابل چرا هابيل را كشت قرآن نقل مى‏كند ديگر هيچ كار نكرده بود مى‏گفت برادرم عزيزم جانم چرا؟ چرا مى‏خواهى منرا بكشى چرا مى‏گويى مى‏كشمت گفت چرا خدا از تو قبول كرده از من قبول نكرده گفت خوب به من چه اگر هم بخواهى بكشى خدا را بايد بكشى من چه كار كردم مى‏گفت مى‏كُشمت بالاخره كشتش براى چى؟ مرگ بر حسادت ديگر برادر، برادر را مى‏كشد ديگر بعضى اوقات هم به اندازه‏اى رذالت است كه هيچ گرگى با هيچ گرگى چنين نمى‏كند اين برادران يوسف شما هيچ فكر كرديد ده دوازده قلدر بقول خودشان نَحْنُ عُصْبَه يك بچه بى گناه يك بچه كوچك اينرا آوردند توى بيابان آنها مى‏دويدند و به اين هم مى‏گفتند بدو و بالاخره چونكه همه‏شان يك فكر پيدا نكردند براى كشتن آمدند اينرا انداختند توى چاه برادر برادر بى‏گناه بچه اينجورى را بيندازد توى چاه چرا چكار كرده نحن عُصبه چرا پدرمان اينرا بيشتر دوست دارد يعنى بعضى اوقات به اندازه‏اى رذالت است كه انسان نمى‏تواند باور كند اگر قرآن نگفته بود راستى باور كردنش مشكل است ده دوازده قلدر بگويند چون پدرمان اينرا بيشتر دوست دارد بايد اينرا بكشيم حالا نمى‏كشيم پس بايد زجرش بدهيم بايد لختش بكنيم و بيندازيمش توى چاه مرگ بر حسادت مرگ بر نفسيت مرگ بر اين منيّت‏ها من نمى‏دانم تا چه اندازه‏اى درست اما مى‏گويند اميرالمؤمنين(ع) همين جورها است ديگر وقتى برويم توى تاريخ آنهاييكه شك داريم يقين مى‏شود مى‏گويند دم مرگ بهش مى‏گفتند بگو اشتباه كردم ديگر همه كار درست مى‏شود مى‏گفت النار و للعار مى‏گفت من بگويم اشتباه كردم نه، جهنم مى‏روم ولى بگويم اشتباه كردم نه آقا چرا بگو اشتباه كردم راجع به مرحوم آيت‏اللّه‏ مرحوم حاج سيدمحمد باقر درچه‏اى نقل مى‏كنند كه مسئله را از ايشان مى‏پرسيدند مثلاً طلبه‏ها مى‏آمدند درس مسئله را از ايشان مى‏پرسيدند اگر بلد بود آهسته بدون اينكه كسى بفهمد جوابش را مى‏گفت و اما اگر يادش نبود نمى‏دانست مى‏گفت نمى‏دانم بطورى كه مدرسه جده بزرگ اين سالن همه بفهمند حاج سيد محمدباقر گفت نمى‏دانم چقدر مزه دارد چقدر شيرين است حالا شماها كه اما از يك طلبه معمولى يك سؤال مى‏پرسند بلد نيست آنوقت ديگر انشاءاللّه‏ تا اين اندازه هست نمى‏تواند جواب بدهد مى‏گويد مسأله انتخابى است آقا نمى‏دانم، نمى‏توانم گفت اين مرحوم سيد رشتى يك پسرى داشته بنام حاج سيد اسداللّه‏ خيلى ملا بوده خيلى يك آقاى برزان اينرا دعوت كرده بود ناهار با همه مريدها هفت هشت نفر رفته بودند آنجا يك سور حسابى داد مسئله اوّل را توى جلسه از حاج سيد اسداللّه‏ پرسيد ايشان گفتند نمى‏دانم وقتى تمام شد ايشان مسئله دوم را پرسيد گفت نمى‏دانم آمد سوار شود ركاب آقا را گرفت كه سوار بشود صاحب منزل آقا را سوار كند مسأله سوم را پرسيد گفت نمى‏دانم او هم عصبانى شد گفت آنچه خوردى حرامت باشد هر چه من مى‏پرسم هى نمى‏دانم، نمى‏دانم چه خوب است يه مزه دارد كه من حالا بعد از دويست سال من مى‏گويم كه درجاتش عالى، عالى‏تر چه خوب است نمى‏دانم بقول آن آقا مى‏گويد كه عقل ما در مقابل علم ما قطره از دريا راستى اينجور است. همه مراجع علمشان را بريزند روى هم همه فلاسفه بيايند علمشان را بريزند روى اين علم همه عرفا علمشان را بر يزند روى اين علم و بالاخره بشود علم دنيا در مقابل علم اميرالمؤمنين قطره از دريا وقتى چنين باشد نمى‏دانم بايد فخر ما باشد اما خدا نكند يك كسى زير بار نرود منيت، خوديت خيلى بد است حالا كدام‏ها نداريم همين حرف اينجاست. خدايا خودسازى مشكل است و اگر صفت رذيله‏اى باشد مشكل‏تر است سعادتمند شدنش مشكل است خدايا تو را به حق اميرالمؤمنين(ع) قسم مى‏دهيم توفيق خودسازى توفيق تهذيب نفس ولو كم رنگ به همه ما عنايت بفرما

وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد



[1]- شعرا / 88.

 

[2]- اعراف / 58.

 

[3]- ابراهيم / 24.

 

[4]- ق / 22.

 

[5]- مدثر / 18-25.