عنوان: سبك شمردن گناه
شرح:

اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم. بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.

بحث روز چهار شنبه ما راجع به گناهان كبيره بود و هفت تا از اين گناهان كبيره را با هم بحث كرديم وامروز گناه هشتم همين گناهى كه در فقه جلو آمد و يك مقدارى درباره‏اش صحبت كردم و آن كوچك شمردن گناه هر چند گناه صغيره باشد اما اگر اين حالت در آن پيدا بشود كه اين گناه ابهتش از دل اين رفته باشد سبك بشمارد اين خود از گناهان كبيره است و گناهش خيلى بالا است راجع به گناهان صغيره فقها فرمودند روايت هم داريم كه «لا صغيره معالصراف و لا كبيره مع الستغفار» و در قرآن شريف هم اسرار روى همين حرف شده است كه توبه كسى قبول است كه اسرار روى گناه نداشته نداشته باشد تا گناه آمد توبه كند «و لم يصّروا على ما فعلوا و هم يعلمون» «انّما توبة على الذين يعلمون السوء بجهالة ثّم يتوبون من قريب» اين آيه در قرآن تكرار شده است يكى گناه از روى جهالت غلبه هوى و هوس غلبه شهوت باشد و الا اگر عادت شده باشد اين آيه مى‏گويد توبه‏اش قبول نيست يا بعدش مى‏فرمايد كه تا گناه كرد فورا توبه كند«انما التوبه على الذين يعلمون السوء بجهالة ثّم يتوبون من قريب»اين است كه اگر گناه را سبك شمرد اين ديگر توبه نمى‏كند و وقتى توبه نكرد ديگر خواه ناخواه بدون توبه گناه باقى مى‏ماند بايد عذابش را بكشد لِمَش همين است و الا اين ندارد بگوييم«انّما التوبه على الذين يعلمون السوء بجهاله» اگر گناه روى جهالت و غلبه شهوت باشد توبه قبول است والا نه، نه راجع به آن هم اگر به غير جالت باشد راستى توبه كند پشيمان شود ديگر هر چه باشد خدا مى‏آمرزد پس لِم قضيه اين است كه اگر انسان گناه در نظرش كوچك شد عادت شد ديگر اصلاً توبه نمى‏كند سالبه به انتفاع موضوع مى‏شود و راستى هم اين جور است الان اين قضيه بى حجابى اين را اصلاً گناه نمى‏داند مكه هم مى‏رود حضرت رضا مى‏رود اگر جلويش را نمى‏گرفتند لختى توى مسجد الحرام مى‏رفتند چنانچه توى فرودگاه جلويش را مى‏گيرند و اصلاً اين را مد مى‏داند چادر را دمده مى‏داند نه غيبت كردن ما طلبه‏ها عادت شده است ما اصلاً اين را گناه حساب نم كنيم در حالى كه گناهش خيلى بزرگ است اين روايت از امام حسين  عليه‏السلام و امام سجاد  عليه‏السلام هر دو كه استاد بزرگوار ما حضرت امام خيلى هر سال دو سه مرتبه بيشتر مى‏خواندند «الغيبت عدام كلاب اهل نار» غيبت چى است كه عامكلاب اهل نار يعنى آن كسى كه غيبت مى‏كند و عادت به غيبت كرده است اين سگمى شود توى جهنم مى‏رود و نان خورش اين همان غيبتهاى است كه توى دنيا كرده است اين گناه به اين بزرگى خيلى گناه بزرگ است چى است «ذكرك احاك بما يحرك» يك چيزى پشت سرش بگوى كه توى رويش نگوى نتوانى بگوى اگر بگوى بدش مى‏آيد اما اين غيبت گناه قبحش پيش ما رفته است و وقتى قبحش پيش ما برود ديگر معلوم است گناه كبيره باشد صغيره باشد انجام مى‏دهيم بعضى‏ها عادت دارند به دروغ گفتن پناه بر خدا العياذ باللّه‏ ديگر به همه دروغ مى‏گويد حتى به خودش حتى به خدا راستى جدى دروغ مى‏گويد به خدا روز قيامت جدى به خدا دروغ مى‏گويد«يوم يبعثهم اللّه‏ جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم ويحسبون انهم على شى‏ء الا انهم هم الكاذبون» مى‏آيد صف محشر به خدا مى‏گويد تو اشتباه مى‏كنى من بهشتى هستم بهخودت قسم من بهشتى هستم تو اشتباه مى‏كنى من بهشتى هستم با خدا دروغ مى‏گويد اينجا آنجا دروغ مى‏گويد قبح گناه از دلش رفته است بعضى‏ها راستى چشم چران هستند توى مغازه‏ها نگاه مى‏كنند توى خانه‏هاى مردم نگاه مى‏كنند به زن نامحرم نگاه مى‏كنند و قبح گناه هم رفته است درحاليكه در روايت داريم در روز قيامت اين اگر بدون توبه برود اول با سيخ‏هاى داغ جهنم كورش مى‏كنند بعد هم جهنمش را بايد برود گناه بزرگ است حالا بگويد گناه صغيره اما اگر راستى قبحش برود لازمه‏اش اسرار است اگر قبحش برود ديگر اصلاً اين گناه يك نحو عادتى مى‏شود و توى فقه گفتم قضيه اصحاب سبت گناهش صغيره بود كبير كه نبود حالا يا اسرار گناه كبيره‏اش مى‏كرد باز اين عذاب را نداشت اين عذاب اصحاب سبت براى همين است كه گناه را سبك مى‏شمردند در مقابل خدا ايستادگى مى‏كردند به اين معنا گناه را سبك مى‏شمردند يك دفعه انسان گناه پيدا مى‏كند و راستى تلاطم پيدا مى‏كند معلوم است از هر آتشى بدتر است پيغمبر اكرم وقتى مى‏خواستند بروند جبهه سه چهار نفر را مى‏گذاشتند براى بررسى خانه‏ها و اين سه چهار نفر خانه‏ها را بررسى مى‏كردند تا بسيجى‏ها از جبهه بر گردند و يكى هفت هشت خانه را اداره مى‏كرد حالا مى‏دانم چه شد آمد درب خانه كسى در زد يك خانمى آمد پشت درب به اين عنوان چه كار دارى امروز كار دارى نمى‏دانم چه شد خانم رو نگرفته بود اين شهوتش غلبه كرد شقاوتش نمى‏دانم اين توى خانه هم نه پشتدذرب دستش را گذاشت روى سينه اين يك دفعه آن خانم گفت النار النار النار راستى دلش آتش گرفت حسابى آتش گرفت به اندازه كه اصلاً ديوانه وار مى گفت النار النار النار تا پيغمبر آمد نتوانست بيايد خدمت پيغمبر اكرم فرار كرد رفت توى بيابان و اين هى مى‏گفت النار النار النار بالاخره توبه‏اش قبول شد همين آيه «الذين ادا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم و لا يصر على ما فعلوا وهم يعلمون» توبه‏اش قبول شد پيغمبر فرستاد دنبالش آمد نمار را خواندندبعد نماز پيغمبر منبر رفتند اين توى صف نشسته بود سر به زير و نمى توانست به صورت پيغمبر نگـاه بكنـد گنـاه كرده است بالاخره اتفاقا «الهكم التكاثر» را شروع كرد «بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم الهكم التكاثر حتى زرتم المقابر» كه اين هم همان سبك شمردن گناه است اين در دسط سئره يم دفعه يك آهى كشيد و يم ناله‏اى كرد و مرد راستى گناه آتش است دلى بعضى اوقات اين آتش هست به قول قرآن شريف محيط است اين آتش براى گناه كار اما اين مثل كسى است كه دست سِر را بر آتش مى‏گذارد و نمى سوزد اين هم اين جورى است از آتش جهنم حالا نمى‏سوزد عادت به گناه سِرِش كرده نمى‏سوزد ولى«احيط بهم» عادت به گناه گاهى اين جورى مى‏شود كه آدم حس نمى‏كند كه گناه آتش است من نمى‏دانم شن=ما در اين باره‏ها فكر كرده‏ايد يا نه اين حضرت آدم مگر چه مرده بود كه اين جورى شد خوب اين يك گناه، گناه هم نبوده نا كرده اما بالاخره اين خطاب كه در قرآن هم هست يا راجع به آن «اهبطوا بعضكم لبعض عدو» خدا شيطان را با آدم و حوا پيش هم گذاشته و همه آنها «اهبطوا» چه كار كرده بود «و عصى ادم ربه فقوى» گناه است حتى مخالفت حالا اگر اينجا مستحب باشد مخالفت مستحب مخالفت امر خدا است ديگر و آن مقام شامخ حضرت آدم نمى‏پسندد اين امر ارشاد يا اين امر استحبابى را كه پا بگذارد روى امر كه خدا راجع به يك امر خاصى مستحبا نكنيد در روايات مى‏خوانيم وقتى كه «اهبطوا بعظكم لبعض عدو»[1] آمد و ناگهان ظاهرا اين جور بود در بهشت دنيا بود در بهش موعود كه نبود خدا يك بهشت براى اينها خلق كرده بود مث لهمان بهشت «ما تشتهى هل انفس و تلط العين» اين ظاهرا وقتى اهبطوا گفت بهشت معدوم شد ناگهانحضرت آدم شايد روى مرو حضرت حوا آن طرف كوه اينها ديدند كه در وسط بيابان هستند آقا شيطان هم سرگردان توى همين كره زمين دويست سال مى‏گويند گريه كرده است دويست سال خجالت مى‏كشيده سرش را بلا بكند تا بالاخره «فتلقى ادم ربه كلما» تا اينكه چهارده معصوم به دادش رسيدند ولى بالاخره اين سر به زيرى اگر آدم شعور داشته باشد راجع به گناه بايد اين جور باشد كوچك و بزرگ كه ندارد گفته نكن به ادم گفته نخور ديگر كوچك و بزرگ و مستحب و ارشاد و اينها را رويش حساب نمى‏شود كرد خالفت خدا در روايت داريم گناه را كوچك نشماريد براى اينكه فكرش را بكنيد مخالفت كى كردى چى شده است آتش بر افروخته مخالفت خدا شده است روى اين  فكر كنيد شما را به خدا اين حضرت يوسف چه كرده بود «و لبث فى السجن بضع سنين» چه كار كرده بود همين «اذكرنى عند ربك» تعبير خوابشان را كرد به آن كسى كه گفت مى‏روى دربار جا پيدا مى‏كنى آنوقت كه مى‏خواستند از زندان بروند به آن كسى كه قرار بود برود پيش پادشاه گفت «واذكرنى عند ربك» گفت به اين عزيز مصر بگو يك بى گناهى توى زندان است جبرئيل آمد يوسف تو را از دست برادرهايت چه كسى نجات داد چه كسى تو را از دست زليخا نجات داد چه كسى تو را از آن مجلس كذاى نجات داد «و لا تصرف عن كيدهن اصب اليهن» هى مرتب گفت خدا، خدا، خدا گفت اگر خدا پس چرا به اين گفتى اذكرنى عند برك اينكه براى ما گناه نيست البته براى اهل دل گناه است توبه انابه «فلبث غى السجن بضع سنين» هفت هشت سال توى زتدان ماند اين توجه نداشتن گناه را سبك شمردن اين ديگر كوچك و بزرگ ندارد اين جورى است اينها براى ما طلبه‏ها خيلى درس است شما را به خدا قسم فكر كرديد اين حضرت يونس چه كار كرده بود چه شد فقط بالاخره خدا اجازه داد از ميان قوم برود بيرون براى اينكه در قرآن داريم حتى اصحاب سبت آن كسانى كه نهى از منكر مى‏كردند نجاتشان داديم مسلم حضرت يونس نجات پيدا مى‏كرد اما بدون اجازه از خدا رفت بيرون زندان شد در شكم ماهى «لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين» بالاخره اين ذكر، ذكر يونسيه از شكم ماهى نجاتش داد حالا اينكه كمر شكن است اينجا است در سوره والصافات مى‏فرمايد«فلولا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون» اگر توبه نكرده بود تا قيامت توى شكم ماهى زندان اينجورى زندان با شكنجه بقول خود حضرت يونس ظلمات يعنى استحقاق تا روز قيامت توى جهنم را داشت و الا بدون استحقاق باشد كه ظلم است استحقاقا داشت اما آن تسبيحش آن توبه‏اش نجاتش داد «ولولا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون» در رواياتداريم بعضى اوقات انسان يك جمله مى‏گويد بايد هفتاد سال براى اين جله در جهم باشد مخصوصا ما طلبه‏ها يك دفعه با يك جمله‏مان ابهت گناه را از بين مى‏بريم مرجعيت را زير سؤال مى‏بريم روحانيت را زير سؤال مى‏بريم خيلى گناهش بزرگ است از همين طرف حساب خواص با حساب عوام خيلى فرق تفاوت دارد در روز قيامت هفتاد گناه از مريدهاى ما آمرزيده مى‏شود قبل از آنكه يك گناه از ما آمرزيده بشود با يك حسرت و ندامتى مى‏بينيم مريدهامان دارند مى‏روند بهشت ما را وا داشتند سر پا جواب بده كه خداى نكرده بعدش هم جهنم باشد اين قضيه حضرت داود را در سوره صاد مطالعه كرديد فكر رويش كرديد مى‏خواستند امتحانش كنند از امتحان درست در نيامد
امتحانش چى بود عاطفى هر كسى را جورى امتحان مى‏كنند ما را جورى امتحان مى‏كنند آن بازارى را جور ديگر بالاخره دو نفر آمدند پيش حضرت داود «ان لى اخه اه تسع و تسعون نعجه ولى نعجة واحد قال اكفلنيها و عزنى فى الخطاب»گفتن ما دو تا برادر هستيم من يك گوسفند دارم اين برادرم نود و نه گوسفند مى‏گويد يكى را بده به من من صد تا تو هيچ چيز خوب هم بلد است صحبت بكند پشت سر هم انداز است خوب مى‏تواند اثبات كند كه من اين كار را بكنم حضرت چى فرمودند تحريك شدند تحريك احساسات دينى گفتند «لقد ظلمك بسؤال نعجتك الى نعاجه» گفت ظلم به تو مى‏كند و بعد هم يك قاعده كلى كه اين هميك قاعده خوبى است «انّ كثيرا من الخلطاء يبغى بعضهم الى بعض الذين امنوا و عملوا الصالحات و قيلٌ ما هم» گفت غالب مردم مى‏خوتند خودشان صد تا ديگران هيچ چيز و كم است كه ديگر گرا باشد نه خود گرا شايد از نگاه اين دو به يك ديگر«فن داود انا فتنا» ديد كه رفوزه شد بايد درست بكند اين از كجا چه شد شايد تو نمى‏توانى اين يكى را هم اداره بكنى مى‏خواهد به تو كمك بكند اما حالا  حكم كه نبود اما از مقام شامخ حضرت داود نبايد اين جور باشد «فظن داود انه فتنا» آن وقت حالا «فاستغفر ربه و خّر راكعا و اناب» توبه كرد به گريه زارى افتاد روى خاك افتاد قرآ مى‏فرمايد «فااستقفر ربه» بعد هم تعريفش را مى‏كند مى‏فرمايد كه «انه عندنا زلف و حسن مأب» مقامش هم خيلى بالا است خيلى خوب است همه اينها خوب ببين «يا داود انا جعنك خليفه فى الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيظلك عن سبيل اللّه‏ لهم عذابٌ شديد بما نسوا يوم الحساب» چرا اين همه توبه اين همه انابه باز هم اين خطاب براى اينكه خواص با عوام تفاوت دارند اين براى حضرت داود سزاوار نيست بقول قرآن ولو اينكه مقام بالاى دارد پيش خدا ول توبه و انابه اما همين جور كه نمى‏شود آدم حرف بزند «لقد ظلمك بسؤال نعجتك الى نعاجه» بله اما حالا زياد است در ورايات عمار مى‏گويد من يك كسى را نگذاشتم مكه برود براى اينكه وضع ماليش خوب نبود گفتيم به زن و بچه‏ات برس مى‏گويد رفتم خدمت امام صادق  عليه‏السلام فرمودند چرا اين چنين كردى بعد امام صادق  عليه‏السلامفرمودند يك سال بايد مريضى بكشى مى‏گويد از خانه آمدم بيرون تب كردم يك سال طول كشيد مرحوم كلينى در كافى يك روايتى نقل مى‏كند اين روايت صحيح السند هم هست اينكه پيغمبر خدا وارد شهرى شد ديد يكى از علما از خوبان شايد مروج همين نبى خدا هم بوده است رفته زير هوار سرش بيرون مانده است و مورچه‏ها سرش را خورده‏اند خيلى ناراحت شد بعو وارد شهر شد ديد حاكم ظالم آن شهر مرده و يك تشيع جنازه حسابى با يك احترامى دفنش كردند رابطه را با خدا وصل كرد گفت خدايا آن چى اين چى فرمود كه همه‏اش درست است چند روز قبل اين عالم رفت پيش اين حاكم يك كارى داشت و اين حاكم كارش را انجامداد پناه اين عالم به يك ظالم كيفر دارد كيفرش هم اين است زير هوار برود سرش بيرون باشد و مورچه‏ها سرش را بخورند اما خدمت به عالم هم خيلى ثواب دارد ثوابش هم اين تشيع جنازه با اين وضع خوب، حساب و كتاب است خيلى دقيق به قول همين قضيه حضرت داود «بما نسوا يوم الحساب» نبايد باشيم بايد فكر بكنيم بايد گناه را سبك نشماريم اين سبك شمردن گناه خيلى نصيبت است هم براى دنيا هم براى آخرت يكدفعه يك جمله مى‏گوييم يك پس گردنى از امام زمان (عج) برو گمشو و اين را زياد هم ما ديديم كه راستى چه اوضاعى توى روحانيت داشت ناگهان چه طردى كه به جاى مفاتيح كروات هم زد. تقاضا دارم از همه، گناهان را سبك نشماريد تقاضا دارم عادت به گناه نداشته باشيد اگر هست فورا جبران كنيد خيلى بزرگ است گناهش از همه اينها كه بگذريم تقاضا دارم از شما گناه را توجيه نكنيد مثل آقا شيطان نباشيد اين آقا شيطان اين بدبختى سرش آمد براى همين است توجيه مى‏كرد گناه را و اگر توبه كرد به مقام بالاى مى‏رسيد و راستى اگر توبه، توبه باشد خيلى درخشندگى دارد اما نه به جاى اين تشر زد به خدا توجيه كرد گناه را آنهم توجيه شيطانى توجيه جاهلانه بعد هم رسيده به اينجا كه خطاب شد كه تو رانده‏اى «و ان لك لعنتى الا يوم الدين» توجيه نكنيد گناه راهمه ما بايد عادل باشيم آنهم عدالت به ملكه اگر نه كوتاهى كرديم. خدايا به حق آقا امام زمان(عج) قسمت مى‏دهم خدايا لطفى كن ما را بدار به راهى كه رضاى تو در آن است باز دار از راهى كه غضب تو در آن است.

 

و صلّى اللّه‏ على محمد و آل محمد.

 



[1] ـ سوره بقره، آيه 36.