عنوان: وجوب تزكيه
شرح:

اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم. بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.

قرآن شريف براى اينكه علم اخلاق را (تزكيه) را از اوجب واجبات دانست چرايش را در خيلى از آيات فرموده است و شايد قصه‏هاى قرآن همه و همه از همين باب باشد. كه اگر صفت رذيله‏اى بر كسى حكمفرما شد قابيل مى‏شود حاضر است برادرش را بكشد ولو اينكه فرزند پيغمبر باشد يا اينكه بداند او فرزند پيغمبر است يا در باب حضرت نوح اينكه همه پيامبران معجزه داشتند «و لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» همه پيامبرها كه آمدند با معجزه آمدند نمى‏شود بدون معجزه باشد معجزه هم در فراخور حال قومش بود يعنى مجاب مى‏كرد از آن معجزه مى‏فهميدند پيغمبر است اما اگر آدم لجوج و يكدنده باشد حرف خودش را به كرسى بنشاند طرف را بخواهد از ميدان در كند آن طرف ولو معجزه داشته باشد فايده‏اى ندارد«فلبث فى قومه الف سنه الا خمسين عاما» 950 سال خدا خدا مى‏كرد هيچ كسى جوابش را نداد مى‏گويند در اين 950 سال، 30، 40 تامريد پيدا كرده بود چه جور مى‏شود و اين قصه‏هاى قرآن همه و همه تنبه به اين مطلب است فرعون خب مسلم حضرت موسى را مى‏شناخت آن كسانى كه دل داشتند، سلامت نفس داشتند مثل سحره موسى، فورا جانشان را گذاشتند روى دينشان ايمان آوردند اما فرعون و فرعونيان چرا ايمان نياوردند. «يا حسرة على العباد ما يأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزون»، «و ما ارسلنا فى قرية من رسول الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون» قرآن روى اين كمله اتراف خيلى پافشارى مى‏كند يعنى اگر آنها مى‏گذاشتند مردم ايمان به پيامبرها مى‏آوردند آنها نمى‏گذاشتند آنها هم به قول قرآن هم خودشان جهمنى هستند هم ديگران را جهنمى مى‏كند وزر آنها به دوششان مى‏آيد، مترف يعنى آنهايى كه كله پرباد هستند در اثر علمشان در اثر شهرتشان در اثر مالشان شما تمام قصه‏هاى قرآن كه عرض كردم تقريبا نصف قرآن است بيش‏تر، همه اينها به ما اين را مى‏گويد و الا قرآن كه كتاب قصه نيست، فرعون كى است كه قرآن بخواهد قصه‏اش را نقل بكند. نمرود كى است كه قصه‏اش را نقل بكند و همه اينها براى اين است يك صفت رذيله بر دل انسان حكمفرما باشد ديگر نمى‏گذارد راحت باشد بالاخره نيش خودش را مى‏زند، كار خودش را مى‏كند حال اين تفاوت دارد ديگر هرچه ميدان پيدا بكند. يك دفعه نيش خودش را مى‏زند زن به شوهرش گاهى هم نه. نيش خودش را مى‏زند به مثل حضرت موسى، حضرت عيسى و همه پيامبرها و امثال اينها «و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لايخرج الا نكدا» تشبيه معقول به محسوس است چه تشبيه عجيبى هم هست اگر زمين آباد باشد صاحب زمين به زمين برسد هم به آبش هم به گرفتن علفهاى هرزش خب اين معلوم است خيلى حاصل مى‏دهد اما زمين شوره‏زار حاصل او بوته است كه نه ريشه دارد به غير از پا زخم كردن هم چيزى ندارد دل پاك گفتارش پاك است كردارش پاك است افكارش پاك است اصلاً به طور ناخودآگاه نمى‏تواند ناپاكى داشته باشد، اگر ناپاكى فكرى اگرناپاكى عملى، اگر ناپاكى قولى بخواهد داشته باشد، بايد به نفس تحميل بكند بايد آن ضربات وجدان را، آن نفس لوامه را بخواباند، تا قبول بكند ملامتهاى نفس را و بعد گناه بكند و الا اگر كسى راستى نفس سالم باشد ديگر به طور ناخودآگاه افكارش پاك است، كردارش است، اقوالش هم پاك است و اما اگر نفس پاك باشد يك صفت رذيله‏اى بر او حكمفرما باشد. آدم حسود به طور ناخودآگاه غيبت مى‏كند لذت هم مى‏برد به طور ناخودآگاه اين زخم زبان مى‏زند، توهين مى‏كند، در ميان مردم با آنكه حسادت دارد افتضاحش مى‏كند و اگر بخواهد نكند خيلى بايد به  خودش تحميل بكند تا غيبت نكند، از همين جهت هم فقها در باب شما طلبه‏ها (عدالت) مى‏گويد بايد به طور ناخودآگاه باشد ملكه باشد گفتارش، كردارش به نحو ملكه خوب باشد بد نباشد آدمى كه ناپاك است حالا هر صفت رذيله‏اى شما فرض كنيد تفاوت نمى‏كند، خوديّت باشد، منيّت باشد، تكبّر باشد، حسادت باشد، بخل باشد، سوءظن باشد اين تقريبا چهل تا رذيله‏اى كه داريم اين رذايل هر كدامش بر دل حكمفرما شد دل را آلوده كرد ديگر خراب است ديگر در مقابل قرآن مى‏ايستد «و اذا تتلى عليهم آياتنا قالوا اساطير الاولين كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يفسقون» قرآن نور است قرآن جاذبه دارد قرآن تازگى دارد هر كه به قران نگاه بكند با دقت مى‏فهمد قرآن از طرف خداست پس چرا اينها مى‏گويند افسانه است قرآن مى‏گويد نه افسانه نيست، تو ناپاكى، دل خراب است، «كلا بل ران على قلوبهم» و راجع به خوبيهايش اين است راجع به بديهايش هم همين است «قرآن شريف جامعه را به دو دسته مى‏كند. يك ترسيم از جامعه، و مى‏فرمايد: بعضى از مردم اينجورى هستند كه وقتى «و اذا سمعوا» وقتى قرآن را مى‏شنود «ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق» گريه شوق مى‏كند چرا؟ به زبان حالش، به زبان قالش مى‏گويد الحمدللّه‏ حق را يافتم. اين يك دسته از مردم «و اذا سمعوا ما انزل اليه‏ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق» يك ترسيم ديگر هم دارد مى‏فرمايد: بعضى هم اينجورى هست، وقتى حق را مى‏بيند: «اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء اوئتنا بعذاب اليم» مى‏داند حق است اما نمى‏تواند ببيند، حتى به آنجا مى‏رسد كه مى‏گويد: اى كاش مرده بودم نديده بودم اى كاش آتشى مرا نابوده كرده بود نشنيده بودم، كه مفسرين مى‏گويند: كه آن عرب آمد در غدير خم در مقابل پيغمبر اكرم گفت يا رسول اللّه‏ از خودت است قبول ندارم از خداست نمى‏توانم ببينم يك سنگى، يك صاعقه‏اى بيايد نابودم كند كه حضرت فرمودند در ميان ما كه نمى‏تواند از ميان ما برو نابود مى‏شوى كه تنهايى از قافله بيرون رفت و صاعقه‏اى آمد او را نابود كرد، اين ترسيم قرآن است و اين ترسيم قرآن از جامعه شايد شما اگر هم منعش بكنيد، بيش از صد تا آيه پيدا مى‏كنيم كه مختصرتر، رساتر، و مؤكدتر از همه اينها اين آيه شريفه است «قل كل يعمل على شاكلته» از كوزه برون تراود آنچه در اوست «اگر پاك است تراوشش پاك است اگر آلوده است تراوشش هم آلوده است اگر هم نجس است تراوشش نجس است بقول قرآن مثل يك كوزه، ببينيم چى توى آن است هر چه توى آن است، تراوشش هم همان است اگر شراب است اطراف كوزه تراوشش شراب است اگر هم آب گوارا است. آب گوارا است. اگر هم آب شور است، آب شور، اگر هم آب آلوده است، آلوده «كل يعمل على شاكلته» اين جواب از يك سوال مقدر است سوال مقدر اين است اگر يك كسى بگويد قرآن 11 تا قسم بعد از 11 تا قسم «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» كه پس از 11 تا قسم ظاهرا پنج، 6 تا تأكيد هم دارد «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» پنج تا تأكيد دارد، يك كسى به خدا بگويد اين همه تأكيد براى چى، از اوجب واجبات است براى چه قرآن جواب مى‏دهد «قل كل يعمل على شاكلته» كه مى‏گفتم ذيل همين آيه شريفه چرايش را مى‏گويد: «كذب ثمود بطغويها» اگر يك كسى طغيانگر شد ديگر نمى‏تواند زير بار حق و حقيقت برود اگر يك كسى پول پرست شد ديگر نمى‏شود، نمى‏شود حالا فكر بكند بگويد اين مظلوم است اين ندار است اين بيچاره است مال اين را من بخورم، نه برايش تفاوت ديگر ندارد آنكه برايش خوب است مال مردم خورى است، نظيرش را من زياد ديدم مى‏گفت يك دختر خانمى اين نامزد بود مريض شد رفت دم مرگ، حلقه از شوهرش، حلقه نامزديش توى دستش بود، خب معلوم است كه اين خانه و اين اتاق چه خبر بوده است، حالا مادر گريه مى‏كرده، خواهر گريه مى‏كرده، معلوم است ديگر اتاق يك پارچه گريه بوده است يك خانمى آمده بود براى اينكه اين تا مى‏ميرد، در چشمش را بگيرد، شصتش را ببندد، اين نگاه به اين انگشتر كرده، انگشتر دلش  را بر ده، بنا مى‏كند بدون اينكه زنها بفهمند اين انگشتر را (اين حلقه) را از دست اين خانم در بياورد اين خانم بنامى كند التماس كند التماسش هم اين بوده، بگذار بميرم بعد در بياور، اين خانم به جاى لااله‏الااللّه‏ نمى‏دانم به جاى تأثر مى‏گويد «بگذار بميرم بعد در بياور مى‏بيند» يك وقت ديدند اين زن اين قسى القلب مى‏خواهد اين حلقه را در بياورد نمى‏تواند و آن هم مى‏گويد من الان مى‏ميرم وقتى مُردم در بياور. اينها ديگر برايش تفاوت نمى‏كند. چى هست، «قل كل يعمل على شاكلته» پول پرستى مى‏رساندش به اينجا. ما زياد ديده‏ايم. زياد. همين چند وقت (پناه بر خدا) يك خانمى را بردند دادگاه با بچه. بچه شوهرش بوده، 18 تا سوزن از بدن اين بچه بيرون آوردند. بعد به اين خانم گفتند خانم چرا اين كار را كردى گفت راستش اين است وقتى شوهرم مى‏آمد به جاى اينكه به من برسد به اين بچه مى‏رسيد، اين بچه را ناز مى‏كرد، من حسادتم گل مى‏كرد، هى گل كرد تصميم گرفتم بچه را بكشم حالا احمق هم مى‏شوند، خب مى‏خواسته بچه را بكشد خب خفه‏اش مى‏كرد، چرا اينجور گفت تصميم گرفتم بچه را بكشم لذا صبح به صبح كه پدرش مى‏رفت بيرون اين ديگر عادت كرده بود مى‏دانست مى‏آمد در مقابل من مى‏ايستاد رنگش تغيير مى‏كرد گريه مى‏كرد اما از من مى‏ترسيد هيچى نمى‏گفت در مقابل من مى‏ايستاد، من سوزن را فرو مى‏كردم توى سينه‏اش چرا. خدا نكند آدم حسود باشد همين جورى مى‏شود در يك جاى از قرآن مى‏فرمايد: «و اضله اللّه على علم» با علم به جهنم مى‏رود، مى‏داند جهنم مى‏رود، اما آن حسادت مى‏گويد تو كارت را بكن حالا اگر خيلى هم آدم مرموزى باشد يك توجيه هم درست مى‏كند، به عمر سعد گفتند، برو كربلا گفت آخر مگر مى‏شود حسين را كشت. گفتند همين است، يا رياست رى و رفتن به كربلا، يا رياست رى نه، و نرفتن به كربلا، گفت خب فكرش را مى‏كنيم از اول شب، تا به صبح فكر مى‏كرد، بروم حسين را بكشم رياست رى، نروم رضايت پيغمبر و بهشت، بالاخره نتوانست دست بردارد و قبل اذان صبح در موقع نماز شبش گفت خيلى خب. مى‏رويم حسين را مى‏كشيم و برمى گرديم بعد توبه مى‏كنيم. آقا امام حسين روز ششم، شايد هم روز هفتم هشتم نمى‏دانم بالاخره عمر سعد جلسه داشتند. هميشه هم هرچه توجيه مى‏كرد آقا جواب مى‏دادند. مالم را مصادره مى‏كنند مال به تو مى‏دهم، پول ندارم، باغ به تو مى‏دهم هى گفتند رسيد به آنجا رياست رى، گفتند آخر دنيا اين نيست كه تو بخواهى، مى‏دانست چه بلايى مى‏خواهد به سر خودش بياورد حسين را مى‏شناخت، بالاخره آب پاك را روى دست امام حسين ريخت، گفت آقا جون نمى‏توانم، از اين رياست بگذرم، ديگر رحمة واسعه خدا، غضب واسعه خدا شد گفت اميدوارم از گندمش نخورى، گفت جويش ما را بس است، هرچه مى‏خواست كرد خيلى داغ كرد، خيلى داغ عمل كرد، آن چيزهايى هم كه نمى‏خواست گفته بودند كرد. خب حالا آمد براى رياست رى. همان روزها كه عيال را فرستادند براى شام. اين آمد پيش ابن زياد در دربار. آقا اجازه مى‏دهيد بروم گفت كجا. گفت من شنيدم تو با امام حسين جلسه داشتى گفت داشتم كه داشتم تو مى‏خواستى امام حسين را بكشم كه كشتم، نه نمى‏شود، تو با دشمن ما جلسه داشتى، هيچى همه حرفهاى احمقانه است ديگر خب اين حكمت كو كه مى‏خواهى از من اجازه بگيرى، حكم را داد، حكم از يزيد هم بود. اين حكم را پاره كرد ريخت در مقابلش. زد توى سرش چه كند، «خسرالدنيا و الاخره ذلك هو الخسران المبين» هى گفتيم و نشد اما لفظش همين است «خسرالدنيا و الاخره ذلك هو الخسران المبين» ديگر دنيايش هم مختار آمد و بچه هايش را در مقابلش سر بريد خودش هم يك امان نامه از مختار داشت چون زن عمر سعد خواهر مختار بود يك امان نامه گرفته بود، در امان نامه نوشته بود «در امان ما لم يحدث حدثا» اين هر روز ديوانه وار مى‏آمد، خيلى مختار را ناراحت مى‏كرد، بالاخره يك روز به دو تا افسرها گفت برويد سر اين را بياوريد ديگر، اينها آمدند رختخوابش پهن بود امام حسين به او گفتند اميدوارم در رختخوابش سرت بريده شود، ديوانه بود هميشه رختخوابش پهن بود، گفتند پا شو برويم گفت من امان نامه دارم گفتند امان نامه كدام است، امان نامه را نشان داد، مختار نوشته بود «اين در امان مالم يحدث حدثا» است گفتند مگر تا به حال مستراح نرفتى، از آن وقت تا به حالا گفت اين كه معنايش نيست، گفت ما هم از معنا اين را مى‏فهميم، سر را بريدند آوردند پيش مختار آن وقت «خسرالدنيا و الاخره ذلك هو الخسران المبين» مى‏داند اما «و اضله اللّه‏ على علم» چرا نمى‏توانم از آن بگذرم وقتى نتوانستم از آن بگذرم اگر بهشت باشد نمى‏توانم از آن بگذرم مى‏رسد به اينجا «واللّه‏ لواعطيت الاقاليم السبعه و ما تحت افلاكها على ان اعصى اصلبها جلب شعيرة ما فعلت» نمى‏تواند از آن بگذرد از بهشت. لذا دنيا و آنچه در دنياست، نه عالم وجود را به او بدهند يك گناه بكن مى‏گويد نه ظلم كن پوسته جو را از دهان مورچه بيجا بگير نمى‏كند اما از آن طرف هم جاذبه امام حسين، عمر سعد را نمى‏تواند بگيرد، سوسوى وجدان از اول شب تا به صبح نمى‏تواند بگيرد، نمى‏تواند چرا، همان كه به امام حسين گفت من نمى‏توانم از اين رياست بگذرم اگر قرآن را معنا كنيم برويم توى قرآن بيش از صد مورد اينجورى پيدا مى‏كنيم، اگر برويم توى روايت اهل بيت، بيش از هزار روايت اينجورى در روايات اهل بيت پيدا مى‏كنيم اگر هم توى تجربه و تاريخ برويم، تاريخ پر است از اين حرفها، تجربه فراوان است از اين حرفها، از چى، همه اينها را قرآن با يك كلمه رسا گفته است «قل كل يعمل على شاكلته» از كوزه برون تراود آنچه در اوست «اگر نفس سالم روح سالم، دل پاك به طور ناخودآگاه «يوم لاينفع مال و لابنون الا من اتى اللّه‏ بقلب سليم» اگر هم ناپاك است بايد برود جهنم آن هم به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام از الطاف خفيه خداست جهنم تا اين كه كدورتها برطرف شود اگر شيعه هست، اين كدورتها را آتش جهنم رفعش بكند پاكش بكند، لياقت بهشت را پيدا بكند پيغمبر بيايد ببردش توى حوض كوثر، بيندازدش بعد شفاعت بشود. «و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا» اينجورى بشود دل پاك آن وقت بهشت برود و الا اگر دل پاك نباشد نمى‏شود، نمى‏شود من از همه شما تقاضا دارم، خودسازى كنيد نمى‏شود كسى بگويد من صفت رذيله ندارم، نه بقول حضرت امام چهل سال خون جگر مى‏خواهد انسان بتواند بگويد من مسلط بر صفات رذيله هستم، صفت رذيله ندارم، مگر ريشه‏هاى صفت رذيله را به اين زوديها مى‏شود خشكاند، مى‏شود كند. تقاضا دارم از شما در شبانه روز چندين مرتبه يك مراقبه اينجورى داشته باشيم صفت رذيله دارم يانه، خب جواب خودتان را بدهيد آره، يا اين صفت رذيله مى‏تواند من را بهشتى كند. سالم از اين دنيا بروم يانه، پس من بايد خوسازى كنم. خدايا مى‏دانيم مشكل است اما واجب است خدايا مى‏دانيم در سرحد محال است از مو باريكتر، از شمشير برنده‏تر، از آتش سوزانده‏تر، خدايا توفيق خودسازى به همه ما عنايت بفرما.

و صلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.